گزيده نوشته ها » مطبوعات داخل کشور
  • ساير نشريات

    ابعاد نگاه آريان‌پور
    متن سخنراني بهمن حميدي در مراسم بزرگداشت استاد دكتر اميرحسين آريان‌پور و ذيل تكميلي آن
    • بهمن حميدي

    كسي كاو جهان را به نام بلند
    گذارد، به رفتن نباشد نژند
    «فردوسي»
    با سلام و اداي احترام به پيشگاه تك تك عزيزان بزرگواري كه حاضرند، و از ميانشان تلاشگراني كه بشكيب رنج به سامان رساندن مراسم بزرگ داشت دانشي‌مرد مردم گراي تحول جو و نستوه روزگارمان- استاد دكتر امير حسين آريان‌پور – بودند كه «مرگ را تحولي بزرگ»(1) مي‌دانست؛ و اين رنج را در زمانه اي برتافتند كه در سويي از افق بنفش فامش، «ما» ييم و مردمان منطقه ، و برسوي ديگرش «آنان» چنگ ياخته اند و متحدانشان، و آمده اند تا مگر بر سرما بمانند و راه و رايمان را بگردانند.
    من از «شوخي» يا «بازي» تاريخ نيز درشگفتم كه سخن گفتني دست بالا: بيست دقيقه‌اي در موضوع «كارنامه ي فرهنگي و مضامين و دستگاه فكري» نادره‌اي چون آريان‌پور به كسي واگذاشته شده است كه نه افتخار «رسمي» شاگردي اش نصيبش شد و نه خط و ربطي مي شناسد كه از درياي پهناور انديشه اش – كه منظري بود بر اقيانوس ذهن و باور جهانيان ، از آغاز تا امروز – جز قطره اي چند نوشيده باشد؛ تنها گذاري داشته است به فهم خود در مجموعه‌ي مانده هاي نوشتاري و گفتاري دكتر وديده است كه او در حوزه هاي مختلف تاريخ، فلسفه، جامعه شناسي، روان‌شناسي، هنر، پژوهش، آموزش و پرورش و مردم‌شناسي به دستاوردهاي پرارجي رسيده است، و هم از اين روست كه بر آن شده است تا تنسيقي مجمل و موضوعي ارائه دهد از تأثر فرهنگي و علمي او در ظرف زماني محدود و معين:
    حوزه‌ي تاريخ: تأليف كتاب «درآستانه‌ي رستاخيز»، ترجمه و اقتباس كتاب «بزرگ مردان تاريخ» از دونالد كالرس پي تي Dounald Culross Peattie، ترجمه ي بخشي از «تاريخ تمدن» ويل دورانت (كتاب اول، بخش سوم كتاب دوم، بخش اول): و اگر در اين حوزه بگنجد، ترجمه ي كتاب «ارمغان جنگ» دافنه دوموريه.
    زمينه ي فلسفه: ترجمه‌ي «سير فلسفه در ايران» از محمد اقبال لاهوري و انتشار مقالات «پويايي هستي»، «در منطق»، «پايگاه جهاني ابن سينا»، «جهان بيني شوپن هاور»، «شخصيت برتراند راسل»، «سيستم فلسفي اوتو واي نينگر» Otto Weininger با عنوان« زن و مرد يا اهريمن و يزدان» در نقد زن گريزي واي نينگر و دفاع علمي و اجتماعي از برابري و هم پايگي زيستي و اجتماعي زن و مرد، و مقاله‌ي «زمينه‌ي فلسفي نظام هاي علوم اجتماعي».
    عرصه ي جامعه شناسي: تأليف و اقتباس درس نامه‌ي دانشگاهي «زمينه‌ي جامعه‌شناسي» و ضميمه ي آن و نگارش مقاله‌ي «ابن خلدون پيشاهنگ جامعه شناسي».
    قلمرو روان شناسي: تأليف كتاب «سيرتاريخي روان‌شناسي»، نگارش «فرويديسم» در مجله ي صدف و نگارش مقدمه‌ي انتقادي بركتاب «فرويد چه مي‌گويد» آقاي نصراله باب الحوائجي، و «بحثي درباره‌ي روان‌شناسي گشتالت» در مجله ي فرهنگ نو و درج رشته مقالات كم نظير و تفصيلي «روان‌شناسي از ديدگاه واقع گرايي» در مجله‌ي روان‌شناسي كه خود مأخذ جامعي است براي تنظيم كتابي مستقل.
    عرصه ي هنر: نگارش كتاب «جامعه‌شناسي هنر»، ترجمه‌ي نمايشنامه‌ي «دشمن مردم» ايبسن و انتشار رساله‌ي «ايبسن آشوب گراي» (كاوشي در زمينه‌ي جامعه شناسي هنري).
    حوزه ي پژوهش : تأليف رساله‌ي «آئين تحقيق» و نظارت بر تنظيم و انتشار چكيده‌ي آن به همت انجمن كتاب دانشجويان دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران با نام « پژوهش»، و نگارش رساله ي كوچك و دانشگاهي «شيوه‌ي نوشتن» و نيز درج مقاله ي «قوانين تفكر» در مجله فردوسي.

    زمينه‌ي آموزش و پرورش : ترجمه‌ي فحوايي كتاب «آموزشگاه هاي فردا» اثر جان ديويي و نشر مقالات «ايران بايد سريعاً به نوسازي و تكامل آموزش و پرورش خود بپردازد»، و «آموزش سنتي نفي خلاقيت آدمي است» و در همين زمينه نگارش مقالات «اعتياد در دانشگاه هاي ما» و «مسايل جوانان از مسايل عمومي جامعه جدا نيست» و نيز نشر متن سخن راني «جوانان و خانواده» در سالن مؤسسات، مطالعات و تحقيقات اجتماعي به دعوت فارغ التحصيلان و دانشجويان علوم اجتماعي ، هم چنين به گواهي مقدمه‌ي كتاب «آموزشگاه هاي فردا»، دكتر سه كتاب ديگر را نيز از جان ديويي ترجمه كرده بود و چون آموزه هاي آن ها را با مقتضيات مردم و كشور ايران سازمند نمي‌ديده، از انتشارشان چشم پوشيده است.
    قلمرو مردم شناسي: نشر سه مقاله‌ي پيوسته در مجله ي سپيده ي فردا با نام «همانند ي هاي اقوام مختلف».
    گذشته از آثار نسق پذير ياد شده ، از دكتر متن دو خطابه و يك مصاحبه و يك مقاله نيز در دست است ، يادمان ياران و هم رزمان از دست رفته اش: آقايان استاد دكتر محسن هشترودي ، استاد دكتر محمد باقر هوشيار و جلال آل احمد در «يادنامه‌ي پروفسور هشترودي» و مجله‌هاي «سپيده ي فردا»، «روشنفكر» و «كلك» نيز خلاصه ي سخن راني ايشان در چهارمين اجلاس «جمعيت ايراني هواداران صلح»كه به همت به آذين منتشر شده است و يكي از عالمانه ترين سخنان دكتر در پاسداري از صلح و افشاي ماهيت جنگ افروزانه ي امپرياليسم روزگار ما و در تبيين بنيادهاي سلاح هسته‌اي و تشريح دو بخش جسماني و ميداني ماده و كشش و كوشش هسته و الكترون اتم و دخالت انسان در شكستن حلقه‌ي آن است.
    با دكتر آريان‌پور گفت و گوهايي نيز صورت مكتوب يافته اند كه از آن جمله اند: بحثي در طبقات اجتماعي با عنوان «وارستگي فرزانگان» به ميانجي آقاي علي‌اصغر ضرابي، مندرج در ماه نامه‌ي فردوسي؛ «گفت و گوي نماينده‌ي روشنفكران آزادي خواه در اروپا»، آبان57، درباره‌ي مسايل اجتماعي ايران و جهان و آرايش نيروهاي ايران و ريشه هاي رستاخيز مردم و خواست طبقات مختلف شركت كننده در انقلاب؛ گفت و گوي مجله‌ي آدينه در نوروز 70، با عنوان «قرن آينده، عصر فوتونيك است»، در زمينه هاي هنر و علوم اجتماعي و جامعه شناسي و فلسفه و روان شناسي و شيوه ي پژوهش و فورماسيون هاي اقتصادي – اجتماعي جهان و نقد ادبي و هنري و سمت گيري علمي جهان در قرن 21، كه در آن مباني فكري و گرايه هاي اجتماعي دكتر توضيح شده اند. دراين مقال و مجال به ذكر نمونه‌هاي برجسته و امروزي اين گفت و گو بسنده مي شود:
    «در عصر ما، دوره ي تكامل نظام سوداگري – سپري شده است و فرهنگ اين نظام ، پير و مندرس شده و خوش بيني، واقع گرايي و جهان آرايي ديرين آن بر باد رفته است».
    «جامعه سرمايه دار در فساد هبوط غوطه‌ورند. جامعه‌هاي سوسياليست به راهي نو افتاده‌اند. جامعه هاي زمين دار [به اصطلاح] جهان سوم در انتخاب راه سرگردانند».
    «انسان قرن بيستم در همه جا درد مي‌كشد، اما اين درد در همه جا يكسان نيست؛ در ايالات متحده درد موت است و اميد است كه در جامعه ي ما درد ولادت باشد. قرن بيستم [قرن] جهاني است با فرهنگي جهاني و معنويتي عميق».
    «تكامل راستين جامعه، تكامل اكثريت است، و ملاك اين تكامل، بهبود زندگي مادي و معنوي اكثريت و رشد اجتماعي آنان است».
    «از ميان انواع واقع گرايي هنري و ادبي، آنچه به كار انسان امروزي مي آيد، آن است كه در ضمن نمايش واقعيت، خواهان تغيير واقعيت باشد، البته تغيير در جهت مصالح مردم».

    «در اثر هنري، صورت تركيبي است از مواد قابل احساس، و محتوا، انديشه هايي ست كه بر اثر دريافت صورت و به فراخور بينش هنر آفرين در ذهن هنرپذير پديد مي‌آيد».
    «صورت از محتوا جدا نيست،‌و در اثر هنري ، تغيير صورت به تنهايي باعث تغيير ارزش اثر نيست؛ تغيير صورت با تغيير محتوا ملازمه دارد».
    «اكنون محققان به جاي جست و جوي نظريه ها و قوانين سير طبقات مردم و تكامل جامعه ، خود را سرگرم بررسي گروه هاي كوچك و آمارگيري هاي سطحي كرده اند. مسايل فرعي جاي مسايل اساسي را گرفته‌اند. مساله ي فقر، مساله‌ي جنگ، مساله‌ي استعمار، از نظرها افتاده اند. به زبان ديگر ميكروسوسيولوژي (جامعه‌شناسي خرد)، ماكروسوسيولوژي (جامعه شناسي كلان) را از رواج انداخته است».
    همچنين در زمره‌ي گفت و گوهاي ايشان است، مصاحبه ي دنياي سخن با عنوان «پاسخ و پندار و چند حديث ساده» كه نقطه‌ي پاياني بود بر جنجال غائله سازاني كه همواره پاييده‌اند تا مويي در شيري بيابند و بنشينند و سقف خانه و روشناي روزنه را به دود و دمي بيالايند، يابگپند و بواژند و بغزالند و بفرارند در همان جا بژكند.
    در همين دنياي سخن شاهد درج آفرين مصاحبه‌ي رسمي ايشانيم كه مهر ترديدي است بر هر آنچه كهنه گرايان تاريك انديش زير لواي «نوانديشي» از آغاز سال هاي 90 به كام و ذهن جهانيان تزريق كرده اند.
    سواي اين ها ، دكتر در زبان شناسي و تدوين دانشنامه ي بزرگ و چهار زبانه‌ي علوم انساني نيز رنج سنگين وديريني برتافته بود. او كه خود به زبان فارسي و انگليسي و فرانسه و آلماني و يوناني تسلط كم نظير داشت و بازبان هاي ايران باستان و عربي و لاتين در حدي عالمانه آشنا بود و زبان روسي را نيز كمابيش فهم كرده بود و به ياري روشمندي در شيوه‌ي پژوهش، صدها معادل و واژه‌ي ساده و مركب نغز و درست و خوش آهنگ جايگزين اصطلاحات و واژگان بيگانه كرده بود، درباره ي زبان شناسي مي گويد:
    «زبان شناسي يكي از پيشرفته ترين علوم انساني است، و آگاهي ژرفي درباره‌ي زبان و همزاد آن – انديشه – به ما داده است.
    زبان برخلاف پندار بسياري از مردم، صرفاً وسيله ي ارتباط نيست، وسيله‌ي تفكر نيز هست. اگر تندروي نكنيم و زبان را وجه بيروني انديشه ندانيم، باز ناگزيريم كه زبان را يكي از لوازم تفكر بدانيم و بپذيريم كه بدون زبان، تفكر- مخصوصاً تفكر انتزاعي – به دشواري صورت مي‌گيرد. از اين ها گذشته، زبان، هم كليد فرهنگ است و هم كليد ذهن؛ به اين معني كه با تحليل واژه‌ها و روابط آن‌ها، مي‌توان هم به حقايق فرهنگي دور و حتي فراموش شده پي برد و هم مكانيسم هاي پيچيده ي تفكر را كه از راه حسي (يعني روش عيني)، و از راه تعمق (يعني روش ذهني) دريافت نمي شوند، شناخت. بنابراين بايد انتظار داشت كه از اين پس زبان شناسي پايه ي فرهنگ شناسي و كليد روان شناسي شود».(2)
    دريغا كه دانش نامه ي چهار زبانه‌ي او با نزديك به 000/300 مدخل در اكثر حوزه‌هاي علوم انساني ناتمام ماند و اگرنبود گرايش مردمي اش بر پايه‌ي اين آموزه‌ي پدر كه «اول ديگران، بعد خود آدم»، شايد جاني كه صميمانه نثار پاسخ‌گويي به نيازهاي روز ياران و نزديكانش داشت، در پايان بردن اين اثر عظيم مؤثر مي افتاد . اما او خود برگزيده بود، و بايد كه دريغ ما، دريغي ناروا باشد. آنچه كه مي توان گفت، اين است كه در بسياري از اين 000/300 برگه، تنها تعيين مدخل شده است و ظرف برگه، جز خاطره‌اي سفيد و روشن از ذهن و قلم او به ياد نگذاشته است. عزيزان صاحب نظري كه دست در كرده اند تا دست كم و عجالتاً كتابي از اين مجموعه را راهي چاپ خانه كنند، ماجور مهر مردم‌اند.

    اما سند مكتوبي موجود است كه دكتر نقد مفصلي برانديشه و آثار پوپر تنظيم كرده بوده و آن را براي انتشار، به تنها هم تراز علمي اش –كه ما مي شناسيم- سپرده بوده است و او در پاسخ ، ضمن تجليل از نگاه موشكافانه و همه سويه‌ي دكتر، انتشار نوشته را خارج از توان بالفعل خود شمرده بوده و كتاب را مسترد داشته است. اگر چه عين اين نامه برجاي است، اما خود اثر در حال حاضر گم بوده به شمار مي‌آيد. اميد كه نشاني از اين اثر نيز يافته‌آيد.
    از مكتوبات و گفت و گوهاي انتشار يافته كه بگذريم تقريباً هفته اي را نمي‌توان سراغ گرفت كه دكتر در يك يا دو جلسه‌ي رسمي و غير رسمي سخن به تفصيل نرانده باشد و با مهر و ميل در تبيين خاستگاه و جايگاه علم و طبقات و سياست و فلسفه و روان و هنر جان نفرسوده باشد. حتي در واپسين روزهايي كه پزشكان او را از حضور در اين جلسات منع مي كردند، از پاي نماند و تن به خاموشي و آرام نداد.
    چنين پيداست كه دكتر گاه به مطايبت شعر نيز مي سروده است. از او قطعه اي مثنوي مركب از 30 بيت دردست است، مشحون از ديالكتيك هستي و هستي شناسي، با مطلع :
    اين جهان ما جهان بودهاست
    بودها آن را چو تاروپودهاست
    مقطع:
    آفتاب زندگي تابنده باد
    چشم ما بر طلعت آينده باد
    آنچه من از زندگي و مجموعه‌ي آثار مكتوب و شفاهي اين نستوه مرد عرصه‌ي علم و ادب و جامعه فهم كرده ام، اين است كه او از سركشي خام يا ياغي گري پدران خود، نقش گرفت؛ و چون سر آن داشت تا اين نقش را در جهت منافع اكثريت مردم ميهن خود و جهانش اعتلا بخشد، به تاريخ گراييد؛ تاريخ را زاده ي سير و سلوك طبيعي مردم نخستين و سپس كنش و واكنش طبقات متخاصم يافت؛ اما دانست كه تاريخ مكتوب عجوزه‌اي است آراسته و رنگ به رنگ؛ پس به فلسفه‌ي تاريخ انگشت نشانه بر تاريخ فلسفه داشت؛ وهم در اين جا بود كه او افق رنسانس را گشوده يافت؛ درنگ كرد و سراغ از علم گرفت؛ علم بر روان شناسي‌اش راه برد و چون زمينه‌هايي چند درنورديد و سر برافراخت، خميدگي آموخت؛ و چون خم گرفت هم زخم ديد به سنگ و هم مهر يافت به دست.
    مي دانم كه مهلتم دقايقي است پايان گرفته و جز ملال، نيز نيفزوده ام. از ده‌ها برگه‌ي تنظيم شده‌ي موضوعي، به تعداد انگشتانم نيز در كار امروزي‌ام نيامدند. تنها اجازه دهيد به رغم همه ي فعل‌هاي ماضي به كار رفته در اين نوشته ي ناچيز، بگويم كه او «نبود، چون مي انديشيد» و «نبود، چون مي خواست»، «بود، چون دست در تغيير مطلوب جهان در كرده بود» و «هست»، چون اين دست هنوز در كار است.
    نام و يادش جاويدان
    با سپاس از شكيبايي و بزرگ منشي شما در تحمل اين ذهن و قلم قاصر!
    افزون بر آنچه گفته شد، بايد فراخور ظرف مطبوعات نيز به اختصار برشمرد كه:
    • او ماده را در زير مهر يقين مي ديد و بر دو بخش جسماني و ميداني اش باورداشت، اما هرگز از اصالت ماده نگشت و در تبيين جايگاه ميداني آن نيز در حوزه هاي علم و روان و هنر از توضيح فلسفي و نظري دست نشست.
    • ماده را حاصل تضاد، تضاد را عامل حركت، و حركت را پويا و تكامل پذير مي‌دانست. مي گفت: «حركت به حكم ذات خود، واقعيتي تناقض آميز است: درحركت بيروني، هر نمود متحرك، در هر يك از لحظه‌هاي حركت، هم در جايي مستقر است و هم از آن جا به جاي ديگر انتقال مي‌يابد. در حركت دروني ، هر نمود متحرك، در هر لحظه از جريان حركت خود، هم همان است كه هست، و هم همان نيست كه هست. در اين صورت بايد پذيرفت كه حركت همان بودن و همان نبودن است». نيز«جنبش مستلزم همبودي عامل هاي متناقض(3) است و جنبش شناسي مستلزم تناقض انديشي است. بسياري از كساني كه خواسته‌اند حركت را بدون مفهوم تناقض تبيين كنند، به بن بست رسيده اند».
    • انسان را تبلور عالي ترين و بغرنج ترين مناسبات ماده، و جامعه موجد شخصيت او مي شمرد.
    • تاريخ و جوامع انساني را –جز در دوران كودكيديرين – مشحون از تناقضات، و تناقضات را مايه ي دگرگوني‌هاي اجتماعي و اعضاي آن دانست.
    • تغييرات كيفي جامعه را در پي تغييرات كمي آن ناگزير، و آن را«رستاخيز» مي‌ناميد و رستاخيز را منشاء بركات و فيوض اجتماعي مي دانست.
    • بر مناسبات عمومي جامعه تكيه داشت و هر گونه فردگرايي را -حتي در عرصه‌ي تحقيقي – ناراست و نادرست مي شمرد.

    • رستاخيزي را مالا ماندگار، برگشت ناپذير و دوران ساز مي ناميد كه نه تنها در حيطه‌ي زير بنا ، كه در روبناي فرهنگي جامعه نيز منشاء تحولات كيفي و ثمرات انساني و ذهني باشد.
    • رنسانس اروپا را آغازگر رستاخيز بزرگ و نوين بشري مي‌شناخت و علم جديد را فرزند اين نوزايي مي ناميد.
    • بر نسبي بودن علم اعتراف داشت، اما اين نسبيت را برهان ناتوان انگاشتن علم مي دانست. باور داشت كه آينده‌ي علم پرده در بسي مجهولات كنوني خواهد بود.
    • وظيفه و هدف علم را تبديل مجهول به معلوم مي‌ناميد و انديشه ورزان را از تحويل مجهول به مجهول پرهيز مي‌داد.
    • حواس انسان را براي درك عينيت بيروني و كافي، و تكامل آن را ثمره‌ي رابطه‌ي متقابل انسان و محيط مي‌دانست و علم را مكمل حواس و ابزار رهيافت‌هاي تازه مي‌ناميد و آنچه را كه «اشراق» و «كشف شهود» و «الهام»و «رازهاي پشت‌پرده» نام گرفته اند، پوچ مي‌شمرد.
    • سخت واقع‌گرا بود، و واقع‌گرايي را براي همه‌ي حوزه هاي حيات انساني ضرور مي‌دانست.
    • از هرچه موهوم بود، مي‌گريخت. هم از اين رو در روان‌شناسي با فرويد و يونگ و شاگردان معاصر و اين روزيشان سر سازش نداشت و هرگز به «ناخودآگاه» تن نداد.
    • واقع ستيزي را در مؤلفه‌هاي: 1-نفي علم جامعه. 2-تبيين نادرست اجتماعي مي‌كاويد و واقع ستيزان را در زمره‌ي لاهوت گرايان، قهرمان گرايان، نژاد گرايان، جغرافيا گرايان، وگشت گرايان، و گرد گشت گرايان برمي‌شمرد.
    • ادبياتي را «نو» مي خواند كه هم چون هنر نو، فلسفه‌ي نو، علم نو، تكنيك نو و اجتماع نو، پرشور و بلند پرواز و بت شكن و تندرو و پيشتاز باشد. مي گفت ادبيات نو تندرو و پيشتاز است، زيرا متعلق است به انسان ديناميك نوخواه.
    • براي نوشتن ارزشي والا قايل بود. مي‌گفت: «روشني بخش جهان، سياهي [مركب] است».
    • هنرمند را چون دانشمند، شناخت‌شناس و هنر را گونه‌اي شناخت واقعيت مي‌شناساند كه از طريق تجربه، اتكاي يك فلسفه، بر كيفيت تأكيد ورزد.
    • بر«هنر ناب» كه خود را فارغ از جهان‌بيني و مبرا از آن مي نامد، مي‌شوريد و بر وجود هيچ «نابي» باور نداشت. تأكيد داشت كه «راه رهايي از بيداد جهان‌بيني‌هاي پرلغزش، ترك هر گونه جهان‌بيني نيست. هيچ كس نميتواند خود را بي جهان بيني، بي فلسفه، بي انگارگان و بي‌طرف و بي‌غرض خواند. هركس –خواه ناخواه- پاي بند يك جهان بيني يا فلسفه اي است. پس تنها راه رهايي از يك جهان‌بيني ناروا، تبديل آن به يك جهان بيني ديگر است-جهان بيني ديگري كه با تكامل اجتماعي و سير علم همگام باشد؛ و مي‌افزود :«در عصر جديد، جهان بيني‌هاي انگارگراي، به ويژه جهان‌بيني‌هاي اثبات‌گراي، درجامعه‌هاي غربي و نيز جوامعي كه وابسته يا همانند آن ها هستند، ريشه دوانيده اند و فلسفه و علوم ديگر در زير سلطه‌ي اين جهان‌بيني هاي واقع ستيز قرار گرفته اند».
    • واقعيت ، «عمل جمعي انساني»، و «علم» را ملاك‌هاي فرايندي درستي يا نادرستي جهان‌بيني‌ها مي‌دانست؛ مي‌گفت: «برخي از جهان‌بيني‌ها، حقيقي‌تر، يعني درست ترند. ملاك اين درستي ، واقعيت است؛ و آيينه‌ي واقعيت، عمل جمعي انساني است؛ نماينده‌ي عمل جمعي انساني، علم است».
    • در رد كژانديشي وارداتي «هنر، به ويژ شعر، تلألو ناخودآگاه در ناكجاي هنرمند است»، تصريح مي‌كرد كه: «شاعر، موافق حال خود از ميان سرمايه‌ي تصاوير زباني، برخي را عيناً برمي‌گيرد و برخي را دگرگون مي كند، … يادست به ساختن بعضي تصاوير جديد مي زند – به اين معني كه پس از ادراك حسي، به تأمل و تعمق مي پردازد و به نيروي بينش خود، به كلمات و اوزان، نظام و مايه و توانايي عظيمي مي بخشد»؛ و آواز سر مي‌داد كه «شعر بيان واقعيت است به صورت تصاوير لفظي ، يعني بازنمايي عيني و حسي و جزيي واقعيت است به وسيله‌ي تصاوير لفظي جزيي».
    • او شاعر را پيامبر شكوه‌آفرين تحول و عامل بالفعل دگرگوني مطلوب مي‌خواند، و زخمه مي‌نواخت كه [دنياي شعر، دنياي ظاهراً ثابت «وجود» يا «بود» نيست؛ دنياي متغير «كون» يا «صيرورت» است.كار شعر دگرگون ساختن هستي بالفعل و تحقق هستي بالقوه است».]
    • دكتر ، شورنده و پرده در همه‌ي مكاتب ادبي ظاهرا «نو» قرن بيستم بود. مي‌گفت: «مكاتب به اصطلاح نو قرن بيستم، همگي زايده‌ي رومانتي سيسم دوره‌ي انحطاط‌اند، وهمگي بر هم تأثير داشته اند، و همه سرو ته يك كرباس‌اند».
    • در جدال موجود و تزريقاتي «نو» و «كهنه» به معلايبت و طنز مي‌نشست كه رفقا! نو، بايد دستگاهي پذيرفته، تحكيم يافته، شكيبا به زمان، و بهبود خواه؛ جايگزين سيستمي شكننده، نااستوار، زمان گريز و اثبات گرا ارائه كند، تا بپايد. «نو» كه «رژلب» نيست كه كاربرد روزانه چند رنگش از سوي هر ترش‌روي يا رخساره آرايي بلامانع باشد.
    • در حوزه ي سياست، مردم‌دوست بود و باورمند اكثريت جهان تا امروز و تشكيلات‌گرا و گزارنده‌ي نماز بر صلح و ستيهنده در برابر فرادستان طبقاتي و هواخواه در صحنه‌ي برابري و برادري و مدافع حقوق زنان و جوانان و كودكان و پاسدار سوسياليسم و افشاگر سرمايه داري وفرزندان ستنبه ي دژخويش: امپرياليسم و گلوباليسم و نئوليبراليسم؛ مدافع حقوق خلق ها گرايه مند رهايي مليت‌ها از قيد سلطه‌ي اقتصادي و سياسي و فرهنگي و آبگينه شكن وضع موجود و آينه دار آينده ي روشن به ميانجي انقلاب. مي‌گفت: «برخلاف انسان پس نگر و گذشته‌گراي عتيق كه به مقتضاي سنت پرستي، با حسرت و حسد به گذشته مي‌نگريست و به انديشه‌ي «ثبات كلي كائنات» يا «بازگشت گذشته» دل خوش مي‌داشت، انسان نوخواه نوپديد نسبت به جنبش و جهش و دگرگوني خوش بين است، و از اين رو جهان – يا دست كم بشريت- را در جريان بهبود و تكامل مي‌بيند»؛ «صلاح اقليت در اجحاف وبيدادگري است و چاره ي اكثريت در عصيان و شورش. پس اكثريت كراراً مي‌شورد و اقليت… از طرف زور عريان نامشروع را در لباس «حق» و «قانون» مي‌پوشاند و حكومت و ساير سازمان‌هاي ظاهر الصلاح اجتماعي را وسيله ي تأمين مقاصد خود مي‌سازد و از طرف ديگر به مدد كاسه‌ليسان و ريزه‌خواران خود، افكار سخيف واهي و تئوريهاي نادرست، جعل و به ذهن اكثريت تحميل مي‌كند و منطبق ديناميك آنان را مي‌دزدد و با اين حيله، آنان را از وجدان طبقاتي و مصالح خود منصرف مي دارد و به ثبات پرستي و تسليم رضا خو مي‌دهد».

    • درباره‌ي توليد خصوصي و خصوصي‌سازي معاصر بر اين عقيده ي استوارمانده بود كه «صنايع خصوصي ، از ويژگي هاي اقتصاد امريكاست. حتي انگليس نيز از ربع دوم و سوم سده ي بيستم با گرايش تازه اي به ملي كردن 20% صنايع خود (شامل وسايل ارتباط دور و هواپيمايي وصنايع برق وزغال سنگ و بانك ها) روي آورد».
    • «آزادي» و «دموكراسي» را مي‌ستود و هر مقوله ي بزرگ جهان معاصر را «پاسخگويي به نيازهاي مادي و معنوي اكثريت جهانيان، به ويژه مردمان به اصطلاح جهان سوم» تعريف مي‌كرد و تعاريف تجريدي و روشنفكرانه‌ي آن ها را به تيغ نقد مي‌سپرد.
    • سخت آرمان‌گرا بود و هر آنچه را برضد اين باور مي‌يافت: از «لازماني» و «لامكاني» و «تاريخ‌ستيزي» و «مردم‌گريزي» و «اثبات‌گرايي» و «تسليم‌پذيري» و «گذشته‌باوري» و «موهوم‌نگاري» و «تشكيلات‌شكني» و «انحلال‌خواهي» و «سنت‌پناهي» يا «نوجويي‌من درآوردي»، مردود مي شمرد.
    • بر رنج انديشه و كردار و اخلاق علمي و اجتماعي و مردمي شكيبا و جان نثار بود و اين، بر لحظه لحظه‌ي زندگاني و رفتار و نگاهش نظارت محسوس داشت.
    • همه چيز رابراي همگان به تساوي مي‌خواست، اما خود برناچيزها گرايه مند و خرسند بود.
    • در تحقيق، جز به فلسفه و علم ديالكتيك روي نكرد، تلاش شصت ساله‌ي او در پژوهش و روش شناسي، بي لكه اي سياه، يا سايه روشني مبهم، تداوم داشت. اوبه راستي مرد كم نظير عرصه‌ي پژوهش بود.
    • در قلمرو آموزش و پرورش، بر هر آنچه از بالا صادر شده است و مي شود، خط بطلان مي كشيد و همه را –سراسر- گمراه كننده، اثبات گرا، مخدر و توجيه گر منافع فرادستان حاكم مي شمرد و تنها و تنها به آموزش ها و آموزه هاي دانشكده‌ها و مدارس و درس نامه هاي احزاب مردمي باور داشت.
    • آزادي بيان و قلم را لازمه ي واقع گرايي ادبي و هنري و ابزار روشن گويي و رهايي از قيود مدح و لفاف و كنايات و استعارات رمزي و غير عقلي مي دانست، اما مركبي را نيز كه در سنگلاخ شبانه ي جهل و تحميل و سانسور حكومتي، تن به ترصيع آرايه و پيرايه مي‌دهد، تا از راه نماند، بي سوار نمي‌خواست و بر ارج چنين راكت و مركبي معترف و متواضع بود.
    • در ترجمه، برگردان واژه به واژه‌ي متون معاصر را در كشورهاي سمت گير و رشد يابنده غيرضرور مي شمرد و بر ارائه‌ي كلياتي فحوايي، اما روشن و مردم فهم و آموزنده تعلق علمي و عملي داشت. حتي نقل عيني و ايل مواريث فرهنگي پيشينيان را سودمند مردم نمي دانست.
    • در نثر – به ويژه نثر علمي و پژوهشي و انتقادي – از يگانه هاي روزگار ما بود و روشي كه او در آشتي دادن نظم و نسق علمي زبان استدلالي با موسيقي نثر يافته بود، حيرت برانگيز است؛ بشويند!:
    «در هر يك از دوره هاي تاريخ، سبك خواص به گروه تناساني تعلق دارد كه از ثروت جامعه، حصه‌ي شير مي يابند و خداوند امتيازات اجتماعي اند، و سبك عوام از آن مردم گرفتاري است كه همواره شتروار بار مي برند و خار مي‌خورند».
    «شناخت دانشمند، شناختي منطقي است. از اين رو بيان او هم، منطقي است، انتزاعي است، تحليلي است. شناخت هنرمند، شناختي حسي است. از اين رو بيان او هم حسي است، مردم‌پسند است، تشريحي است».
    «هر جا علم شكافي در حصار سياه مرموز كيهان مي گشايد، خيال شاعر بي‌درنگ به سوي آن مي تازد».
    «او[فرويد] ديگر شور زندگي نداشت. هنگام ترك تازي شرار مرگ فرارسيده بود».
    «[لي بيدو، اين] بازيگر شورانگيز تماشاخانه ي وجود بشر!»
    «تخطّر خاطرات بحراني».
    «پاريس شما، عروس بوالهوس اروپا!»
    شيفته‌ي جوانان بود و همه را به عصيان و سنت‌شكني و ناباوري ونوانديشي علمي و عمل جامعه گرا مي‌خواند. باشد كه اين نوشته ي ناچيز – اما مرصع به لعل گفتار دانشي مرد روش‌شناس و مردم باوري چون اميرحسين آريان‌پور- راهي بر ذهن و سليقه‌ي آنان بگشايد كه آينده، چشم بر ذهن پويا و دست توانمندشان دارد. من نقدي را نيز كه گاه – اما به ندرت – بر برخي نظريات دكتر روا مي دانم ، هم به جوانان مي سپارم.
    مأخذ: ماهنامه كلك، شماره 132، خرداد و تير 1381
    1-جامعه شناسي هنر، چاپ سوم، ص 105.
    2-آدينه، نوروز 70، ص 62.
    3-در قاموس زباني دكتر آريان‌پور، تناقض معادل تضاد است.

     



شرح بخش:

در اين بخش نظرات جامعه مطبوعاتي و بريده هاي روزنامه ها و مجلات در رابطه با استاد به نمايش گذاشته مي شود.
صفحه نخست | اخبار و تازه ها | تالارهاي گفتگو | دفتر يادبود | پست الکترونيکي فارسي | تماس با ما
1382 © کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت متعلق به موسسه همياري هاي جامعه شناختي دکتر اميرحسين آريان پور مي باشد.