دكتر امير حسين آريان پور از چهرههاي علمي شناخته شده در كشور ماست. او با اطلاعات
وسيع و عميق از فرهنگ و ادب ايراني و تمدن فلسفه غربي و حسن بيان و سخنوري خود، و
محبت و لطف به نسل جوان توانسته بود شماري از دانشجويان كشور را در دهه هاي سي و
چهل و پنجاه به خود متوجه سازد، چنانكه آثار او همچون در آستانه رستاخيز و آئين
پژوهشنامه نويسي و زمينه جامعه شناسي او ، كتابهايي بود كه دست به دست ميان جوانان
به ويژه دانشجويان رد و بدل مي گرديد. من در پائيز سال 1332 با دكتر آريان پور در
دانشكدة ادبيات و علوم انساني كه هنوز در سه راه ژاله نزديك بهارستان بود، آشنا شدم.
هر دو دانشجوي سال سوم زبان و ادبيات فارسي بوديم و در درس مرحوم بديع الزمان
فروزانفر كه به تحليل تاريخ ادبيات فارسي ميپرداخت و در كلاس حافظ و مثنوي مولانا
را قرائت مي كرد، حاضر مي شديم. چه آنكه درسهاي ديگر را مي توانستيم با مطالعه، خود
را براي امتحان آماده سازيم. در درس فروزانفر دانشجوياني شركت ميكردند كه بعداً
خود از افاضل به نام كشور شدند؛ از جمله دكتر سيد جعفر شهيدي، دكتر محمد جعفر محجوب
و دكتر احمد مهدوي دامغاني و ديگران . درس ديگري كه خود را مجبور حضور ميدانستيم،
درس دكتر صادق كيا بود كه زبان پهلوي را از كتابهاي ماه فروردين روز خرداد و مينوي
خرد و كارنامه اردشير بابكان تدريس مي كرد و هر ساله متن درسي را تغيير مي داد كه
من چهار دوره به درس او حاضر شدم. من و دكتر آريان پور بيش از همه علاقه مند به اين
دو استاد شديم، چنانكه بيشتر جمعه ها به منزل فروزانفر در خيابان درختي تابستانها
به نياوران محل ييلاقي او ميرفتيم و از مجلس گرمه و پربار او استفاده ميكرديم.
فروزانفر بسيار به آريان پور علاقهمند بود، زيرا با كمك و ياري آريانپور از
كتابهاي نيكلسن و آربري كه ترجمة فارسي نداشت در يادداشتهاي خود براي مثنوي و ديوان
شمس و فيه مافيه و ساير تاليفات و سخنرانيها و مقالات خود استفاده مي كرد و گذشته
از اين ، وقتي بنا به دعوت دانشگاههاي آمريكا به آن ديار رفت، پس از مراجعت متوجه
شد كه اگر اهل علم ايراني يك زبان خارجي را ندانند، از كاروان علم و دانش جهاني باز
پس مي مانند و اگر هم سفري به خارج كنند، بدون دانستن زبان مانند آن است كه خود، را
در چاه بيفكنند از اين روي در پيرانه سر در صدد آموختن زبان انگليسي نزد آريان پور
برآمد و در اين درس كه در منزل فروزانفر تشكيل ميشد، آقايان سيد محمد مشكوة و،
سيدمحمد باقر سبزواري هم حضور مييافتند، ولي متاسفانه آن امر براي آنان بسيار دير
بود.
كارها را به وقت بايد جست
كار بي وقت سست باشد سست
ارتباط من و آريان پور با دكتر كيا بسيار محكم بود، چنانچه عصرها استاد را از منزلش
كه در سرچمه بود برميداشتيم و پياده تا خيابان فردوسي نزد شخصي به نام كاشين كه
كتابهاي چاپ خارج مربوط به زبانهاي باستاني و ايران باستان را در دكاني كو چك ميفروخت
ميرفتيم. مكالمات و مفاوضات ما ميان راه براي هر دوي ما مفيد بود. براي من از جهت
آنكه در آن وقت در صدد يافتن اثر زبان و فرهنگ باستاني ايران در فرهنگ اسلامي و
ادبيات فارسي و عربي بودم و براي آريان پور از جهت آنكه ميكوشيد واژه هاي اصيل
فارسي را از زبان پهلوي پيدا كند و در نوشتههاي خود استفاده نمايد و از همان وقت
او مشغول گردآوري واژه ها و اصطلاحات فلسفي بود و براي آن واژه ها معادل فارسي ميجست،
چنانكه تكليف درس فروزانفر را مصنفات بابا افضل كاشي انتخاب كرد و همة واژه هاي
اصطلاحي و فارسي آن را از آن كتاب استخراج نمود و در درس عربي دكتر محمد محمدي ،
آريانپور براي امتحان شفاهي كتاب التنبيه و الاشراف مسعودي را انتخاب كرد تا
بوسيله آن از فرهنگ و تمدن ايراني كه درآنجا نقل گرديده استفاده كند و تكليف كتبي
خود را ترجمه و الطب الروجاني محمدبن زكرياي رازي گرفت ، زيرا معتقد بود كه كسي
مانند رازي به تحسين و بيان فضل و شرف عقل نپرداخته است . آريان پور كه اطلاعات
كافي و وافي از فلسفه غرب و نويسندگان غربي داشت ، همواره مي كوشيد تا كاستي خود را
در دو بعد ايران پيش از اسلام و پس ا ز اسلام جبران كند. از اين جهت هم با مرحوم
پور داود در تماس و رفت و آمد بود و هم با استاد جلال الدين همايي و آنقدر آريان
پور به استادان خود احترام و محبت مي كرد و نيازهاي آنان را برآورده مينمود كه همه
بدون در نظر گرفتن اختلاف عقايد و سلايق شيفته او بودند و او را ثنامي گفتند. آريانپور
پيش از آنكه به دانشكده ادبيات رشته زبان و ادبيات فارسي بيايد رشته فلسفه را تمام
كرده بود. از اين روي استاداني همچون دكتر يحيي مهدوي و دكتر غلامحسين صديقي به او
احترام مي گذشتند و او هم نسبت به آنان نهايت خضوع و ادب را رعايت ميكرد. او نخست
تصميم داشت دكتري خود را در فلسفه در بيروت به اتمام برساند و سفري هم به آنجا كرد
، ولي نه محيط دانشگاه آمريكايي بيروت او را جذب كرد و نه استادان كم مايه آنجا
توانستند تشنگي علم او را فرونشانند و بارها ميگفت : آنان در برابر همايي و
فروزانفر به منزله قطره اي در برابر دريا هستند .
او چندي هم به آمريكا رفت و هنگامي كه در كلاس درس ، استاد آمريكايي دانشجوي سياه
پوست خود را به باد ناسزا و توهين گرفت، آريان پور بلند شد و هرچه ناسزا بود درحضور
دانشجويان نثار استاد نژادپرست كرد و از دانشگاه روانه فرودگاه شد. براي بازگشتن به
ايران چنانكه خود مي گفت ترسيدم استاد، پليس را براي جلب من خبركند چون رشته فلسفه
ايران دوره دكتري نداشت، آريان پور به دوره دكتري زبان و ادبيات فارسي وارد شد زيرا
او بسيار علاقمند بود تا پلي ميان روانشناسي جديد و روانشناسان غربي و عرفان و تصوف
اسلامي ايراني برقرار نمايد و اين هدف را در يكي از كتابهاي خود دربارهي فرويد
انجام داد. آريان پور با زبان انگليسي قوي خود و تسلطي كه به انديشه و افكار غربي
داشت ، ترجيح داد كه خود را درگير زرق و برق غرب نكند و به جاي آن در دبيرستان
البرز تدريس كرد. او پس از چندي به دانش سراي عالي منتقل شد. رئيس دانشسراي عالي در
آن زمان كه آمريكاييان آمد و شدي به ايران داشتند، هر هفته يكي يا دوتن از آنان را
براي سخنراني دعوت ميكرد و شاگردان را هم مجبور به استماع سخنان آنان ميساخت و
كلاسها را تعطيل ميكرد. آريانپور در كلاسي گفته بود كه اين سخنرانان اهل علم و
استاد حرفهاي نيستند و حضورشان د ر ايران جنبه سياسي و تجاري دارد، حيف عمر شما كه
كلاس را تعطيل كنيد و مزخرفات آنان را گوش كنيد. از اين روي عدم حضور دانشجويان در
سخنراني ها براي رئيس گران آمد و خطاب به دانشجويان گفت: شما همه احمق هستيد و
استاد شما هم كه شما را تحريك كرده است، احمق است.
آريان پور فرداي آن روز در حضور همة دانشجويان به رئيس گفت: تو نه تنها احمقي، بلكه
بيسواد هم هستي و گرنه بيسوادان آمريكايي را نميآوردي كه عمر جوانان ما را ضايع
كني. از آن روز به بعد آريان پور را به دانشسرايعالي راه ندادند و رئيس رسماً اورا
اخراج كرد. بديع الزمان فروزانفر چون به مراتب فضل آريانپور آشنايي داشت، او را به
دانشكده معقول و منقول منتقل كرد. آريان پور در گروه فلسفه تدريس مي كرد و گذشته از
جنبه معلمي، دانشجويان از محبت و الطاف او بهرهمند مي شدند و گاه اتفاق مي افتاد
كه او همة حقوق ناچيز ماهيانة خودرا به فراشها و دانشجويان بي بضاعت قرض ميداد و
دراين مورد فرقي ميان سنتيان و مجددان قائل نميشد. دستگاه حاكم آن روز كه تحمل
مرحوم شهيد مطهري را كه مورد توجه جمعي كثير از دانشجويان بود در دانشكده الهيات
نداشت و وجود آريان پور هم كه طيف ديگري از دانشجويان را به خود جذب كرده بود برايش
سنگيني ميكرد، فضايي را در دانشكده بوجود آورد تا به بهانه آن بتواند از دست هر دو
خلاص شود و آنچه را كه ميخواست عملي ساخت و دانشگاه آن دو را نابهنگام بازنشسته
كرد. اين دو بازنشستگي برا ي هر دو مفيد و سودمند بود زيرا مرحوم مطهري در اين مدت
توانست به تأليف آثار متعدد خود بپردازد و در مساجد و محافل بيشتر با نسل جوان كه
با انديشه هاي او علاقه مند بودند روبرو گردد و آريان پور هم در منزل نشست و به گرد
آوري مواد و مطالب براي تدوين دائرةالمعارف فلسفي خود پرداخت و دانشجويان را در
زمينه تحقيق و پژوهش راهنمايي كرد. در آغاز آشنايي من با آريان پور متوجه شدم كه او
قبلاً جلسات علمي با مرحوم دكتر محسن هشترودي داشته كه در آن تني چند از فضلا همچون
مرحوم شيخ حسينعلي راشد و ضياء الدين قهاري و محمد مهدي فولادوند و سيد عبدالله
انوار شركت ميكردهاند . اين جلسات هرچند با متفرق شدن اعضاء تعطيل گشته بود، ولي
سيد عبداله انوار به آن جلسات تجديد حيات بخشيد و عصرهاي جمعه شماري چند از اهل
دانش و فضل در باغ او در دزاشيب گرد مي آمدند و به بحث در مسائل علمي مختلف
ميپرداختند. دكتر آريانپور از كساني بود كه ديگران را بر ميانگيزند كه در بحث ها
شركت كنند و كساني كه در طي ساليان متمادي در اين جلسه به تناوب حضور مي يافتند،
عبارت بودند از: عبدالجواد فلاطوري، دكتر محمد باقر هوشيار، دكتر سيد احمد فرديد،
سرلشكر ناصر فربد، علي اكبر شهبازي، سيد جلال الدين آشتياني، غلامرضا شهيدي، سيد
علي موسوي بهبهاني، عبدالوهاب نوراني وصال، محمد نخشب، محمود آقاولي و در همين دهه
سي كه او در دبيرستان جلوه تدريس مي كرد و من در دبيرستان ابو مسلم، قرار گذاشته
بوديم كه او به من انگليسي درس دهد و من به او عربي و اين برنامه براي هر دوي ما
مفيد بود، زيرا درس عربي او را براي دروس زبان و ادبيات فارسي آماده تر مي ساخت و
من هم با خواندن انگليسي توانستم در سال 1340 كه براي تدريس در دانشگاه لندن دعوت
شده بودم گليم خود را از آب بيرون بكشم.
آريان پور جنبه هاي ديگري هم داشت كه ساير دوستان و اقران فاقد آن بودند، از جمله،
ورزشكاري و كوهنوردي و پياده روي . او هر روز جمعه به كوه مي رفت و بعد به منزل
انوار حاضر مي شد و بيشتر دوستان را هم خواه ناخواه با خود ميكشانيد. اين دو جنبه
آريان پور مرا به ياد اسامه بن منقذ ميانداخت كه مورخي بزرگ بود و در ضمن به ورزش
و شكار هم ميپرداخت، چنان كه خود گويد:
و للعلم مني جانب لا اضيعه
و للصيد مني و البطاله جانب
در سال 1343 او، من و سيد عبدالله انوار و استاد احمد منزوي را به قله توچال برد.
بارها به ميگون و اوشان و فشم رفتيم. گردشگري او فقط براي تفريح و تفنن و ورزش
نبود ، بلكه در شهرهاي مختلف به ديدار اهل علم و فضلا مي رفت. چنانكه در سمنان به
ديدن علامه حائري مازندراني مولف كتاب نفيس حكمت بوعلي همراه با سيد عبدالله انوار
نائل شد و با او در مسائل حكمت مشاء به بحث و مفاوضه پرداختند .
افسوس كه مدت چهار سال است كه سپاه غم بر خواندان آريان پور تاخته و روزگار او را
نشانه تير زمانه ساخته و او به بيماريهاي گوناگون دچار گشته، چنان كه حركت كار را
از او سلب كرده و ملازم خانه و كاشانه شده است، چنان كه از او از آن نيرو و توان و
قدرت و بيان ديگر چيزي بازنمانده است :
افتاد به باغ ما تگرگي
وز گلشن ما نماند برگي
خداوند بزرگ توفيق و سلامتي به همسر گرامي و ارجمند او هما بهبهاني و فرزند هنرمند
و برومند او پويا آريانپور عطا نمايد كه در اين مدت از آسايش و آرامش دست شستند و
در كنار بستر او نشستند و به پرستاري او پرداختند . در درمان او از هيچ خدمتي دريغ
نكردند و لحظهاي از او غافل نماند به اميد آنكه وي سلامتي و تندرستي خود را
بازيابد و شمع وجودش خانواده را روشن سازد. و در هر حال با رضايت به هر چه كه خدا
براي او بخواهد، ايشان با تقويت دانشجويان و نشر آثار سودمند ، دين خود را نسبت به
كشور عزيز خويش ادا كرده است . و چون بنا به گفته بيهقي «تا جان در بدن است اميد
فرجي هست» ، اميدواريم كه آريان پور هرچه زودتر از نعمت سلامتي و تندرستي برخوردار
گردد و بيت الحزن خود را تبديل به دارالسرور گرداند.
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غممخور
كلبه احزان شود روز گلستان غممخور
مهدي محقق
29 تير ماه 1380
اين گفتار به خواهش مجله چيستا كه يادنامه اي براي آريان پور ترتيب دادهاند،
نگاشته گرديد. ولي ده روز پس از آن هنگامي كه من در زنجان براي شركت در كنگرة
بزرگداشت شيخ شهيد شهابالدين سهروردي شركت كرده بودم، خبر درگذشت او به من رسيد و
من به ياد ارسطو افتادم كه هنگام مرگ سيبي در دست داشت و شاگردان گرد او حكمت
ميآموختند و در پايان ناگاه گفت: «سلمت لما لك ارواح الفيلسوفين نفسي» يعني سپردم
نفس خويش را به خداوند جانهاي فيلسوفان و سيب از دست او افتاد.