گزيده نوشته ها » مطبوعات خارج از کشور

سهم امير حسين آريان‌پور در شكل گيري گفتمان انتقادي
دكتر مهرداد مشايخي

در نظام‌هاي سياسي استبدادي وضع اهل قلم و سخن و صاحبان انديشه‌ انتقادي، درگيري مداوم با قدرت مداران و فرهنگ ستيزان است. اين گروه اجتماعي هرگاه كاركرد خود را جدي انگارند و تسليم زر و زور نگردند به مبشران روشنفكري بدل مي‌شوند؛ عملكردي كه در صورت تداوم «فرهنگ ساز» مي‌گردد و بر تحول انديشه‌ي اجتماعي تاثيري شگرف برجاي مي‌گذارد.
در چنين جوامعي نقش «دانشگاه» ازجوامع پيشرفته صنعتي به مراتب حساس‌تر است و عرصه‌اي بسيار مهم از اين پيكار فرهنگي را نمايندگي مي‌كند؛ ستيزي كه يك وجه آن با خرافات فرهنگي و وجه ديگر آن با استبداد سياسي است. مجريان اين چالش فرهنگي- سياسي در دانشگاه‌ها استادان مترقي و جنبش دانشجويان هستند. دراين ميان انديشمندان علوم انساني و علوم اجتماعي به لحاظ تمركزشان بر «جامعه انساني» و مسائل آن حساس‌تر و حساسيت‌برانگيز‌تر از ديگر رشته‌هاي دانشگاهي بوده‌اندو –روشنفكران- در برگيرنده‌ي نويسندگان، استادان و پژوهشگران، مترجمان، روزنامه‌نگاران و برخي از فعالان سياسي –معمولاً با دستمايه‌اي از علوم اجتماعي پاي به عرصه چالش و نقد وضع موجود مي‌گذارند و به شكل گيري خرده فرهنگي كه آلوين گولدنر (A. Gouldner) آمريكايي آن را «فرهنگ گفتمان انتقادي» خطاب مي‌كند، ياري مي‌رسانند.
نمونه بارز اين نقش دكتر اميرحسين آريان‌پور، جامعه ‌شناس و فيلسوف انتقادي واستاد ادبيات فارسي و زبان انگليسي در دانشگاههاي تهران، در دهه‌هاي سي و چهل و پنجاه شمسي، است. وي كه مربي چند نسل از استادان سال‌هاي بعدي دانشگاه‌هاي ايران بوده است تمامي زندگي حرفه‌اي پربار خود را صرف تدوين و ترجمه كتاب‌ها ومقاله‌هاي گوناگون علمي، تدريس و پژوهش، ايراد سخنراني و البته همراهي وهمزيستي با دانشجويان نمود. ميزان تاثير گذاري او بر فرهنگ اين سرزمين، به ويژه جوانان و دانشجويان، بسيار چشمگير است و با انتشار تدريجي برخي از آثار ناتمام او داوري درباره سهم او در اين تاثير گذاري مثبت‌تر خواهد شد.
آريان‌پور نسبت به آثار خود نيز ديدگاه نقاد را حفظ مي‌كرد و در عين حال بسيار متواضع و فروتن بود. او در مصاحبه‌اي در پاسخ به پرسشي در باره آثارش مي‌گويد: «كارنامه فرهنگي مهمي ندارم. سابقاً كه معلم بودم، به بهانه درس دادن، بعضي از حقايق را سربسته مي‌گفتم و مي‌نوشتم. فعاليت‌هاي اجتماعي قابل ذكري هم نداشته‌ام. به الهام جامعه و همراه با دانشجويان تلاشي مي‌كردم، ولي تلاش من در قبال قهرماني‌هاي دانشجويان ناچيز بود.» (از «گفتكو با ا. ح. آريان‌پور: برداشتي مردمي از فرهنگ» دنياي سخن، سال 1373).
كارنامه فرهنگي آريان‌پور را در زمينه‌هاي گوناگون بايد مورد كند و كاو قرار داد: اول، رابطه با دانشجويان. رابطه صميمانه وي با دانشجويان از سال 1331، از آغاز تدريس او در دانشگاه تهران، تا پيش از مرگ وي در سال 1380 شمسي، يعني براي نيم قرن، بي‌وقفه ادامه داشته است؛ ارتباطي كه بيانگر يك نوآوري عميق درارزش‌ها و هنجارهاي حاكم بر رابطه‌ رسمي استاد و دانشجو در صحنه‌ي دانشگاهي ايران بود. شاهرخ تويسركاني در اين‌باره مي‌نويسد: «آريان‌پور از استادان معدودي بود كه با همكاري نزديك دانشجويان، به تفهيم و تفهم حقايق مي‌پرداخت. مي‌گفت: استاد، عنصر فعال آموزش و شاگرد، عنصر منفعل آن نيست؛ هر دو بايد مشتركاً فعاليت كنند.دراين صورت رابطه ارباب و رعيت يا رابطه دلالانه‌ي فروشنده و خريدار يا رابطه‌ي رئيس و مرئوس در فضاي آموزشي راهي ندارد. معلم و شاگرد بايد مانند دو دوست و همكار به «هم‌آموزي» بپردازند. مدارس بايد انسان ساز باشند نه سازنده خادمان مطيع درباري يا كارمندان حقير دولتي.» مي‌بايد تاكيد كرد كه دانشجو براي آريان‌پور صرفاً شاگردان مرد را در برنمي‌گرفت و او اهتمام بسيار به خرج مي‌داد تا رهگشاي مشاركت دختران دانشجو در فعاليت‌هاي علمي و اجتماعي باشد.

ارتباط گشوده و غير رسمي آريان‌پور با دانشجو منحصر به كلاس‌هاي درس دانشگاهي نبود. در واقع عرصه‌هاي «هم‌آموزي» همه جا را در بر مي‌گرفت. كلاس‌هاي دانشگاهي، كلاس‌هاي غير رسمي خانگي، منزل وي وحتي در پيك نيك و كوهنوردي. موضوع صحبت نيز حد و مرزي نمي‌شناخت. مسايل سياسي – فرهنگي روز، مسائل جهاني، علوم اجتماعي، هنر و ادبيات، كتاب‌هاي مرجع، ورزش و آداب معاشرت. اينگونه ارتباط چنان مورد توجه شاگردان تشنه‌ي آن سالها قرار گرفت كه كلاس‌هاي درسي او به محل تجمع شاگردان دانشكده‌ها و دانشگاه‌هاي مختلف تبديل گرديد. چند صد دانشجو (و گاه دانش‌آموز) در يك جلسه عادي علوم اجتماعي! طبعاً اين محبوبيت در قلوب دانشجويان، دشمني‌هاي «چشم و گوش‌هاي شاه» و شماري از روساي دانشگاهي و استاداني كه اولويت‌هاي ديگري براي خود قائل بودند را به دنبال داشت: «معمولاً مرا در موسساتي كه به گمان آنها «حساس» نبود به كار مي‌گماردند.بااين وصف بارها مرا از تدريس درهمين موسسات هم باز داشتند و از نشر درسنامه‌هايم جلوگيري كردند و حتي از اعطاي امتيازات و ترفيعات مرسوم و پرداخت حقوق ماهانه طفره رفتند. در 1329 از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران رانده شدم و در سال 1335 ازموسسه علوم اداري دانشگاه تهران و در سال 1344 از سازمان تربيت معلم و تحقيقات تربيتي و نيز از دانشكده ادبيات دانشگاه ملي و در سال 1347 از موسسه دانشگاه تهران و در سال 1355 از دانشكده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران. سرانجام در دوره نظام جمهوري اسلامي، در 1359 به مقام بازنشستگي رسيدم.»
در تحليل از شيفتگي دانشجو نسبت به دكتر آريان‌پور و شماري چند از دانشگاهيان، شرايط اجتماعي- سياسي آن دوره را – همچنان كه يك تحليل جامعه شناختي طلب مي‌كند – نبايد از نظر دور داشت. دهه‌هاي چهل و پنچاه شمسي سال‌هاي تشديد خفقان سياسي در ايران و به موازات آن تقويت‌ گرايش‌هاي فكري راديكال در ميان جوانان و دانشجويان بود. طبيعي بود كه در چنان شرايطي استادان وانديشمنداني قادر به تاثير گذاري بودند كه «روح زمانه» را بخوبي درك مي‌كردند. البته بايد تاكيد نمود كه گفتمان انتقادي مورد استفاده‌ي آريان‌پور از پيش از اين دوره سامان يافته بود و تنها يك واكنش سطحي به شرايط تازه نبود. چنانكه كتاب راديكال تاريخي او «در آستانه‌ي‌رستاخيز» در سال 1330 به چاپ رسيده بود. و «جابجائي»هاي دانشگاهي اونيز به گواه خود در همان دهه‌ي 30 آغاز شده بودند.
تاثير گسترده‌ي آريان‌پور در ميان دانشجويان ايراني در دهه‌هاي چهل و پنجاه تنها باميزان نفوذ دكتر علي شريعتي جامعه شناس اسلام گراي آن سال‌ها قابل قياس است. گرچه آنها هردو به پراكنده شدن يك گفتار انتقادي ومعترض در ميان دانشجويان ياري رسانيدند اما پيام آنها، ارزش‌هاي مورد نظرشان و روش كارشان بس متقاوت بود.
دكتر شريعتي، جامعه شناس فارغ‌التحصيل از سوربن بود كه «بازگشت به خويشتن» وريشه‌هاي ديني هويت را مطلوب نظر داشت. براي شريعتي تحليل علمي و حتي مباحث ديني درخدمت ايجاد يك ايدئولوژي سياسي نو به كارگرفته شد. براي آريان‌پور، اما بازگشت به هيچ گذشته‌اي قابل طرح نبود. او به آينده‌اي نو (و سكولار) مي‌انديشيد. اميد به آينده‌اي بهتر و روشن‌تر همواره ورد زبان او بود. پروژه انتقادي آريان‌پور اما سياسي كردن علم (جامعه‌شناسي) نبود. وي به علم به عنوان «سلاح نقد» وضع موجود و در عين حال ابزار ساختن جامعه‌اي نو مي‌نگريست. جالب آنكه هر دو آنها در سال‌هاي پاياني نظام پيشين تبعيدوار به انگلستان رانده شدند.
آريان‌پور در كنار محبت فراواني كه به قشر دانشجو داشت، به همان اندازه به محرومان و فرودستان جامعه نظر مساعد و خوشبينانه داشت.او همواره اين ارزش را به شاگردان و اطرافيان خود تاكيد مي‌كرد كه مي‌بايد شرايط وجودي و زيستي محرومان را درك كرد و از قابليت‌ها و ظرفيت‌هاي نهان آنها غافل نشد. رفتار وي با اين بخش از جامعه به راستي هماهنگ با افكارش بود و به اشكال گوناگون (حتي مالي) خود را در خدمت آنها قرار مي‌داد. در اين زمينه او مدافع نظر چامسكي بودكه بر اساس آن «مردم عادي» از قابليت‌هاي فكري و تحليلي نيرومند برخوردارند كه در صورت پذيرش شكوفا مي‌شود. پس وظيفه اهل مدرسه و اهل قلم تلاش در راستاي ارتقاء فرهنگي «عوام» و امكان شكوفايي آنها و نه تداوم «بيهوده آموزي» و «حافظه آموزي» كه ترفند خلاقيت كش «خواص» است. در ادامه همين نگاه است كه او را به فلسفه حاكم برنظام آموزشي كشور (و همچنين كشورهاي پيشرفته سرمايه‌داري) سخت به ديده انتقاد مي‌نگريست. به باور او اين شيوه ديوانسالارانه و فرماليستي آموزشي چند سالي وقت دانشجو را پرمي‌كرد ولي بهره‌اي از ظرفيت فكري و فرهنگي اكثريت دانشجويان نمي‌برد.
اين ديدگاه «رهايي بخش» نسبت به آموزش و پرورش را مي‌توان در نقدهاي دهه هفتاد در ايالات متحده (توسط متفكران «چپ نو» نظير هربيت ماركوزه) و هنچنين در مباحث متفكر برجسته پائولوفرايد (P.freire) سراغ گرفت، در عين حال ديدگاه پوپوليستي (توده گرايانه) رايج در جنبش چپ دهه 50 يكسان شمرد. چه، اين آخري سخت ضد تخصص و سادگرا بود و به ستايش فرهنگ «خلق» - همانطور كه هست– مي‌پرداخت. در حالي كه آريان‌پور در عين الهام گيري از محرومان و پاره‌اي زيبايي‌ها و بي‌تكلف بودن‌ها در فرهنگ آنان، به آموزش دادن به آنها با مدد گيري از پيشرفته‌ترين علوم باور داشت. او با تخصص گرائي به گونه‌اي كه ميان رشته‌هاي نزديك به يكديگر جدايي و مرزبندي رسمي قائل شود، مخالفت داشت؛ اما ضد تخصص نبود. چنانكه خود وي در سه رشته گوناگون جامعه شناسي، فلسفه و علوم تربيتي، و ادبيات فارسي تحصيلات را تا رده دكترا ادامه داد. (اگرچه به علت اخراج سياسي از آمريكا در سال 1952 موفق به اتمام دوره دكتراي جامعه‌شناسي نگرديد و شايد يكي از دلايل بدبيني بيش از حد او به آمريكا از اين واقعه سرچشمه گرفته باشد.)

به هر رو، اگر بخت ياري كند در يكي دو سال گذشته شاهد انتشار تجربيات و فلسفه آموزشي او در كتابي خواهيم بود. «اين كتاب ... مشتمل است بر دانستني‌هايي كه من و ياران دانشجويم در دهه‌هاي گذشته، براي نيل به درست انديشي و بيداري اجتماعي و پرورش انتقلابي، لازم ديده‌ايم و مشتركاً از راه تحقيق فرا آورده‌ايم.» (از «گفت و گو با دكتر ا. ح. آريان‌پور»، توسط فرج سركوهي و نسرين تخيري، آدينه، نوروز 1370). او در ادامه به سه بخش اصلي كتاب چنين اشاره مي‌كند: «شناخت هستي، شناخت انسان، شناخت انديشه.»
ديگر خصوصيت ديدگاه دكتر آريان‌پور چند بعدي بودن آن است كه محصول مطالعات بسيار گسترده اوست. درنوشتارها و سخنراني‌هايش از جامعه‌شناسي و مردم شناسي و روان شناسي و فلسفه و سياست گرفته تا منطق و واژه شناسي و هنر و ادبيات و تاريخ و تعليم و تربيت، همه با زبان شيوا و روشن ارائه مي‌شدند؛ پويشي كه معمولاً با يك يا چند پرسش فلسفي و تئوريك همراه بود. شايد اشاره‌‌اي به شماري از انديشمندان غربي كه او به علاقه‌مندان ايراني معرفي كرد و به نقد بسياري‌شان نيز همت گماشت. اين پيچيدگي فكري او را بهتر بنماياند. راسل، فرويد، ايبسن، سارتر، اتوواينينگر، شوپنهاور، ويل دوران، جان ديوئي،‌يونگ آگبرن، نيمكوف و (مكتب فكري) ماركسيسم شوروي از اين جمله‌اند. بسياري از اين متفكران تأثير مثبتي بر او داشتند و وي در آثارخود به تبليغ ديدگاه‌هاي آنان دست يازيده است. از جمله ويل دوران كه وي قرائت «تاريخ تمدن» او را همواره به همه كس توصيه مي‌كرد و يا جان ديوئي كه از رهنمودهاي وي در تكوين فلسفه آموزشي براي دانشگاه‌هاي ايران بهره جست.
ديدگاه‌هاي انتقادي وي به ايالات متحده را، به ويژه در اقتصاد سياسي و جنبه‌هايي از فرهنگ، نمي‌توان به تفكر ضد «غرب زدگي» آل احمد منسوب كرد. چنانكه آريان‌پور به صراحت از اين واژه دوري مي‌كند: «در آن جلسه سخن از «غرب زدگي» به معني بيزاري از هرچه غربي است، به ميان آمد. اعتراض كردم كه بسياري از آنچه غربي است واز آن جمله صنعت و علم جديد، متعلق به همه بشريت و سودرسان و خواستني است؛ آنچه درخور بيزاري است استثمار غربي و عوارض آن است، و دراين صورت رواست كه آقاي آل احمد كتاب خود را به جاي «غرب زدگي»، «استعمار زدگي» بنامند. («ازمدرسه تا مدرسه» در علم و جامعه، شماره 121)
آريان‌پور درعين تحسين بسياري از متفكران برجسته‌ي غربي شديداً به ايران و فرهنگ و مردم آن دلبستگي داشت. آنان ك بااو از نزديك آشنايي داشتند نيك مي‌دانند كه پيش و پس از انقلاب وي چندين موقعيت تدريس در دانشگاه‌هاي اروپائي و كانادائي را رد كرد. مهمترين دليل او در رد اين پيشنهادها علاقه وي به اقامت درايران وبيم از وقفه افتادن در وظايف فرهنگي بود كه در برابر خود نهاده بود. درعين حال او يك «ناسيوناليست» از رده‌ي آنهاكه به «تقدس خاك» و نژاد وخون و سرشت برتر ايراني باور دارند نبود، دلبستگي وي به ايران از زاويه‌ي خدمت به فرهنگ و مردم محروم بود. خدماتي كه او به زبان فارسي كرده است درهمين راستا قابل درك است. ده‌ها واژه‌اي كه او در برابر اصطلاحات فلسفي وعلوم اجتماعي ساخته است امروزه كاملاً جاي خود را باز كرده‌اند. ولي پروژه عظيم او هنوز در راه است.اجازه دهيد دراين باره از او نقل قولي آوريم:
تقريباً چهل سال پيش يا پنجاه سال به حساب امروزي، به اقتضاي حاجتي كه در جريان درس خواندن و كتاب نوشتن احساس مي‌كردم، درصدد يافتن معادل‌هايي براي اصطلاحات نسبتاً تازه‌ فلسفه و علوم انساني برآمدم... بزودي... متوجه شدم كه در كتاب‌هاي كهنه گنجينه‌اي از واژه‌هاي از ياد رفته ولي قابل استخراج وجود دارد. درجريان مطالعه هر كتاب چون به واژه‌اي قابل استفاده برمي‌‌خوردم آن را با جمله يا بيتي كه شامل آن بود، بر يك برگه مي‌نوشتم و سپس برگه‌ها را بر اساس موضوع طبقه بندي مي‌كردم.... كار تطبيق بيش از صد و پنجاه هزار برگه فارسي و پنجاه هزار برگه اروپايي سال‌ها طول كشيد. اما به بركت آن براي بسياري از مفاهيم فلسفي و علمي جديد، معادل‌هاي فارسي و احياناً عربي مناسبي به دست آمد.»
(آدينه همانجا)
صد افسوس كه با مرگ نابهنگام استاد اين پروژه عظيم فرهنگي در مراحل پاياني ناتمام مانده و محتاج يكي دو سال كار منظم است. ولي آنچه كه تا كنون ارائه شده نيز به گسترش و غناي زبان فارسي ياري رسانيده است.
از برجسته‌ترين خصوصيات اخلاقي آريان‌پور ايستادگي و پايبندي به اصول حرفه‌اي استادي دانشگاه (عمدتاً به عنوان جامعه شناس) و عدم تخطي از ضوابط آن بود. تا آنجا كه اطلاعات و حافظه من ياري مي‌كند وي هيچگاه از موقعيت استادي خود چه دركلاس درس و چه در خارج از آن- براي «آوازه‌گري» سياسي بهره‌ نجست و «خط» خاص حزبي را تبليغ نكرد. گرچه بسياري از شاگردان وي از گرايش او به ماركسيسم و ساختمان «سوسياليسم» دراتحاد شوروي آگاه بودند، تأثير پذيري افكار وي ازماركسيسم شوروي نيز مطلق و همه جانبه نبوده است. برخلاف ناآشنايان با دقايق تفكر وي كه ساده انگارانه او را به طور دربست به ماركسيسم ارتدكس مرتبط مي‌سازند، آشنايي با منابع گوناگون فكري او (كه بيشتر بدان اشاره شد) مويد اين امر است كه همچون بسياري از متفكران ديگر، در آريان‌پور، نيز رگه‌هاي فكري گوناگون و گاه متضاد ديده مي‌شود. از يك طرف گرايش‌هاي اقتصاد گرايانه و قوياً ماترياليستي كه در نگاه او به «مراحل تاريخ» و طبقاتي كردن مطلق هنر نمود پيدا مي‌كند، از طرف ديگر ديدگاههاي رهايي بخش‌او در باره انسان، نقش آموزش و پرورش، تفكر، طغيان عليه وضع موجود و نقش پراتيك انساني كه در شعر زير ازاو جلوه‌گر مي‌شود:
سير ما سازنده تاريخ ماست
سير تاريخي كجا از ما جداست
پس اگر با شوق و آگاهي رويم
راه تاريخي خود كوته كنيم

درادامه همين ديدگاه او با هرگونه تقليل گرائي در تحليل مخالف بود، از جمله تقليل گرائي متكي بر جامعه شناسي و يا تقليل گرائي طبقاتي: «...گرچه طبقه اجتماعي عامل مقوم ساير عامل‌هاي اجتماعي است، عامل‌هاي ديگر نيز به نوبه خود در وضع اجتماعي موثر مي‌افتند.» درغير اين صورت، «گرفتار تفكر ماشيني و عقيم خواهد شد»
(از مقدمه «جامعه شناسي هنر»)
آريان‌پور از نسل اول جامعه شناسان ايران و درعين حال بزرگترين مروج فكر جامعه‌شناسي يا به قول ميلز (W.Mills.C.) «تخيل جامعه شناسانه» در ايران بوده است. اين مهم از طريق كلاس‌هاي رسمي وغير رسمي همراه با سخنراني‌هاي دلنشين و جامع‌الاطراف و به ميانجي پرآوازه‌ترين كتاب او «زمينه جامعه شناسي» (اقتباس از آگبرن و نيمكوف) صورت گرفت. اين كتاب كه ده‌ها بار و در ده‌ها هزار نسخه درايران (به طورقانوني و غير قانوني) تجديد چاپ شده زمينه ساز مطالعه اجتماعي- انتقادي و حتي «سياسي» شدن هزاران جوان ايراني درآن‌ سال‌هاگرديد. اين پديده از يك سو بيانگر جذابيت مطالب و زبان اين كتاب است و از سوي ديگر نشان از فقر فرهنگي و انتشاراتي ايران آن دوره دارد.
در كنار تأثير اين كتاب، جزوه‌هاي آموزشي استاد و همچنين ديگر آثار برجسته‌اش، «جامعه شناسي هنر»، «آئين پژوهش»، «در آستانه رستاخيز»، «فرويديسم» با اشاراتي به ادبيات و عرفان، و ده‌ها مقاله تحقيقي و ترجمه‌هاي وي كه در نشرياتي از قبيل «جهان نو»، «فردوسي»، «فرهنگ نو»، «سهند»، و «سپيده فردا» به چاپ رسيدند نيز در جلب توجه نسل جوان به علوم اجتماعي موثر بودند.
با وقوع انقلاب اسلامي آريان‌پور از سفر نيمه تبعيدي خود به انگلستان به ميهن بازگشت؛ با اين اميد كه دوره‌ي محدوديت‌هاي علمي و دانشگاهي بسر آمده و او قادر به ايفاي نقش فعالتري است. از شگفتي‌هاي زمانه اينكه «انقلاب» كه آريان‌پور و نسل معترض آن دهه آن را رهگشا و رهايي بخش مي‌انگاشتند، بسيار سريع به بازنشستگي او و جدائي هميشگي‌اش از دانشگاه راي داد. در همان سال (1359) دانشگاه‌ها نيز مشمول «انقلاب فرهنگي» شدند و براي دو سه سال بسته شدند. در مورد «استاد» اما تنها بدين بسنده نشد؛ از انتشار آثارش (تا همين اواخر) جلوگيري مي‌شد و هرگونه حضورش در محافل روشنفكري و دانشگاهي را برنمي‌تابيدند. ماهي را از دريا جدا كردند. با تمام اين احوال ارتباط محدودتر وي با دانشجويان اهل پژوهش بازهم برقرار شد.
اوكه در زندگي هيچگاه تسليم زر و زور نشد و كاركرد روشنگرانه‌ي خود را نيز بس جدي گرفت، سرانجام پس از هفت سال مقاومت تسليم «پاركينسون» شد و نابهنگام از ميان ما رفت.
يادش جاودان باد.


 



شرح بخش:

در اين بخش نظرات جامعه مطبوعاتي و بريده هاي روزنامه ها و مجلات در رابطه با استاد به نمايش گذاشته مي شود.
صفحه نخست | اخبار و تازه ها | تالارهاي گفتگو | دفتر يادبود | پست الکترونيکي فارسي | تماس با ما
1382 © کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت متعلق به موسسه همياري هاي جامعه شناختي دکتر اميرحسين آريان پور مي باشد.