گزيده نوشته ها » مطبوعات داخل کشور
  • نشريه چيستا
    سال نوزدهم، شماره رديف 181، مهر 1380.

    آريان پور همچنان نگران آينده است (علي اصغر بهرامي)

    جهان انسان شود، انسان جهاني
    از اين پاكيزه‌تر نبود بياني
    نمي‌دانم اين جمله را سال‌هاي دور كجا خوانده يا شنيده‌ام كه «عيبِ عمر دراز در اين است كه آدمي مجبور است شاهد مرگ عزيزان خود باشد.» من سن چندان زيادي ندارم (61 سال)، اما آن قدر است كه شاهد مرگ عزيزاني مانند مهرداد بهار، اخوان، شاملو، حميد مصدق، برادرم حميد، بنياد، جلالي و... و اكنون آريان‌پور باشم.
    دراين لحظه پر ازخاطره‌ام،پر از ياد، لبريز از گذشته و آينده و ... لبريز از مرگ.حضور مرگ را نه تنها درتك‌تك سلول‌هاي تنم حس مي‌كنم، كه مي‌بينم، به رغم همه‌ي روان شناسان، به رغم دكتر كوبلر –راس (پيرامون مرگ و مردن)، مي‌بينم كه آدمي مي‌ميرد، حتا به مرگ خود نيز باور دارم؛ اميدوارم.
    من سال 1343 آريان‌پور را رودررو ديدم، پيش از آن وصف او را از شاگردانش شنيده بودم و در آستانه‌ي رستاخير و فروديسم او را خوانده بودم.آن روزها در سمنان معلم بودم و نمي‌دانم به چه دليلي يا چگونه او رابراي افتتاح نخستين كتابخانه‌ي شهر سمنان (كه درواقع كتابخانه‌ي شخصي كسي بود كه وقف شهر كرده بود) دعوت كرده بودند. نصرت‌الله نوح سمناني هم همراه او آمده بود (خوب يادم است شعري كه نوح خواند با اين بيت شروع مي‌شد: سمنان من درودِ من و همرهان من/ بر خاك مردپرور و افسونگر تو باد؛ و آريان‌پور سخنراني خود را با همان شعر بالاي صفحه به پايان رساند كه: جهان انسان شود انسان جهاني/ از اين پاكيزه‌تر نبودبياني. چيزي كه در وحله‌ي اول بيش از هرچيز ديگري مرا گرفت سلامتي جسمي او بود وسلامتي رواني و سلامت از اومي‌تراويد.عجيب بود حتا سيگار هم نمي‌كشيد! آن روزها فكر نمي‌كردم كسي بتواند بدون سيگار حتا يك جمله يا يك سطر شعر بر صفحه‌ي كاغذ بياورد.(1) چيز ديگري كه سخت چشم مرا گرفت ويژگي دوگانه‌ي او بود: غرور و فروتني توامان. به رغم نشان دادن تكبر و نخوت به تكبر فروشان، نسبت به ديگران سخت متواضع بود. اين ويژگي را در بهار نيز ديدم. هرگز نديدم كسي را دست بيندازد يا رفتار تحقير آميزي از اوسر زند، يا حرفي از دهانش بپرد كه كسي را در جمع كوچك كند يا كسي خجالت بكشد. مانندبهاربود: ابزارمندي كه زماني از ياران بهار بود، روزي گفت: «هر وقت پيش بهار مي‌روم بعد خيال مي‌كنم براي خودم كسي خستم.» اين ويژگي براي من معياري شده است وآدميان را (بزرگان يا بزرگ نمايان) را به محك آن مي‌سنجم و عجيب آن كه اين محك هرگز به خطا نرفته است.
    غرور آريان پور را يكي از شاگردانش برايم تعريف كرده بود، كه به فلان شخص مهم ناسزا گفته بود و در كريدور دانشگاه دنبالش كرده بود، اما فروتني او را مدتي بعد شاهد بودم. با دو نفر از دوستان در تهران پيش او رفتيم.خوب يادم هست خانه‌ي كوچكي بود در عباس آباد (شهيد بهشتي امروزي) كه دور آن بيش‌تر بيابان بود تا خانه. آن روزها از كريم‌خان به بالا، شهر تهران به طور پراكنده شكل مي‌گرفت؛ (نفت هنوز معجزه‌ي بزرگي نكرده بود)؛ امروز هر وقت از كريمخان به بالا را نگاه مي‌كنم به چشم مي‌بينم پول نفت يا دست كم قسمت بزرگ آن كجا رفته است. مقدمه‌اي بر جامعه شناسي تازه زيرچاپ رفته بود. مقداري از نمونه‌هاي چاپي را برايش آورده بودند. نمونه‌ها را آورد وداد به من و سخت جدي گفت: «اين‌ها را بخوانيد و نظرتان را بگوييد؛ تعارف را هم كنار بگذاريد.» يك لحظه بهتم زد: من معلم انگليسي بيست و چهار پنج ساله‌ي ‌بي‌سواد كجا و آريان‌پور استاد دانشگاه، نويسنده‌ي در آستانه‌ي رستاخيز و آن بررسي نو و روشمند پيرامون ادبيات فارسي كجا، (اين مقاله همان روزها درمجله‌ي پيام نوين چاپ شده بود؛ متاسفانه اسم آن از خاطرم رفته است) من كه نه مايه‌ي آن را داشتم و نه زبان آن را، چه مي‌توانستم بگويم؟ ولي آريان‌پور جدي حرف مي‌زد و شروع كردم به خواندن، سواد بررسي و نقد اثر را كه نداشتم، تنها يك چيز چشم مرا گرفت و آن معادلـه‌هاي تازه‌اي بود كه براي واژه‌هاي خارجي مختوم بهist يا ism آورده بود و چه ساده و چه راحت و در ضمن فراگير؛ و همين را گفتم، و در جواب من گفت: «نه، اين ابداع من نيست؛ پيش از اين آمده است؛ فردوسي و نزديك به ما كسروي.» و پيش خودم واژه‌ي فوتوريسم را ترجمه كردم و با صداي بلند – شايد هم براي اظهار فضل- گفتم آينده‌گرايي و آينده‌گرا (كه يكي از حاضران نمي‌دانم به دليلي خنديد؛ به من خنديد يا به آينده‌گرايي، يا به چيز ديگري؛‌نفهميدم)
    اين فروتني علمي و واقع بيني و انتقاد از خود را جاي ديگر هم ديده‌ام. يكي درباره‌ي در آستانه‌ي رستاخيز است و يكي هم در باره‌ي همان مقاله‌ي پيام نوين است. انسان وقتي در آستانه را مي‌خواند مي‌بيند اين آدم چه‌قدر خوانده بود و از همه‌ي خوانده‌هايش نتيجه‌گيري كرده بود. روزي همين را گفتم و درجواب گفت: «اين كتاب با همه‌ي زحمتي كه كشيده‌ام نشانه‌ي كم دانشي و عجله دركار علمي است؛‌دوباره‌كاري است؛ پيش از من ديگران هم به همين نتيجه رسيده بودند؛ اگر دانش كافي داشتم اين همه دوباره‌كاري نمي‌كردم.» در باره‌ي مقاله‌ي پيام نوين هم همين‌طور شد. اين شيوه‌ي بررسي ادبيات براي من كاملاً تازگي داشت؛ پيش از اين چنين تحليلي نديده بودم؛ گمانم اصلاً در ايران تازگي دارد ومبتكرانه بود. روزي همين راگفتم و در جواب گفت: «نه، اين جا شايد؛ اما ديگران در اين زمينه خيلي كار كرده‌اند و ادبيات را به اين صورت تبيين كرده‌اند. من از آن‌ها اقتباس كرده‌ام.»
    پر از خاطره‌ام، پر از يادم، پر ازگذشته و آينده‌ام؛ لبريز از مرگم. از كدام خاطره بگويم؟ از كجا شروع كنم و به كجا ختم كنم؟ دو روزي از اداره‌ي آموزش و پرورش سمنان از خودم مرخصي گرفته بودم، كه گمانم با تعطيلي‌هايِ پس و پيش جمعه پنج روزي مي‌شد و به تهران آمده بودم.از صبح رفتم دانش سرا، يك جلسه درس در سالن بزرگ دانش‌سرا داشت كه پر از آدم بود و چه راحت از باريكه‌ي ميان رديف صندلي‌ها راه مي‌رفت، و چه راحت با صداي رسا، شفاف و جذاب حرف مي‌زد؛ صدايش همه‌ي سالن بزرگ را مي‌انباشت؛ حتا يك بارهم تپق نزد و چه حرف‌هايي كه نزد! چه شيرين‌ زباني‌هايي كه نكرد! جلسه بعد كلاس دانش‌جويان رشته‌ي رياضي بود. آن جا هم باز گفت و چه شيرين مي‌كاشت (بعضي از حرف‌هايش را نمي‌توانم اين جا بياورم. نه! به آن صورت سياسي نبود، نه!) بعد من ودوست همراهم را به نهار و به سينما دعوت كرد. پول نداشت و يواشكي از يكي از دانش‌جوياني كه با ما بود (و كارمند هم بود، معلم بود) پول قرض گرفت؛ رفتيم خيابان لاله زار نو، چلوكباب خورديم؛ خوب يادم است پياز كه خواست بخورد عذر خواست كه دهانش بوي بد مي‌گيرد ولي چلوكباب بدون پياز كه نمي‌شود (يادم هست،تخم مرغ‌ هم روي آن شكست) و بعد رفتيم سينما كريستال؛ خوب يادم است فيلم معجزه‌ي‌سيب اثر فرانك كاپرا را نشان مي‌دادند. اسم اصلي فيلم جيبي پر از معجزه يا يك جيب معجزه (Miracles A Pocketful of) بود ،كه اين خود مبناي درسي كوتاه اما بسيار لذت بخش‌ و آموزنده شد.هميشه و همه جا معلم بود. آن هم چه معلمي، معلم، نه مترسك مبتذل سر جاليزي مانند من.درهمه‌ي عمرم تنها دو نفر را ديده‌ام كه چنان مسلط به كار معلمي و داراي چنان دانش وسيعي بودند كه از ساده‌ترين و پيش پا افتاده‌ترين پرسش يا موضوع، بحث وسيعي مي‌انگيختند ودانش وسيعي به شنونده عرضه مي‌كردند؛ يكي آريان‌پور بود، ودومي كه سال 56-1355 شاگرد او بودم سر هرمان بلك، رييس دانشگاه سيدني استراليا و معلم درس زمينه‌ي فرهنگي استراليا (حيف كه از منِ فضولِ سيگاريِ بي‌ملاحظه‌ي دمدمي مزاج خوشش نيامد؛ تنها يك F گرفتم و آن هم همين درس بود، درسي كه بيش از همه آن را آموخته بودم و بدترين نمره راگرفتم. شايد علت آن ديدگاههاي سياسي من بود؛‌آخر درس او بيش‌تر جنبه‌ي سياست بين‌الملل داشت. رابطه‌ي استراليا با جهان سومي‌ها، يعني ما، به جز چند نفرمان؛ شايد هم از اشاره‌ي من در ورقه‌ي آزمون آخر سال به بي‌ادبي‌ سگ‌هاي استراليايي درخيابان‌هاي سيدني بدش آمده بود؛ خيال كرده بود مسخره‌شان كرده‌ام، كه نكرده‌ بودم)
    پر از خاطره‌ام، ياد گذشته و آينده، لبريز مرگ. آريان‌پور لطيفه‌هاي شيرين مي‌گفت، لطيفه‌اي كه در باره‌ي شاهنشاه «آريا مهر» گفت خوب به يادم مانده است.اززماني كه شاه به خود لقب «آريامهر» داده بود مدت زيادي نمي‌گذشت و لطيفه‌ي آريان‌پور هم ناظر به همين مضمون بود: روزي اعلاحضرت از غلام خانه‌زاد خود علم، لقب خواست. علم شروع به دادن لقب كرد: اين‌مهر، شاه گفت نه؛ علم گفت خاورميانه مهر، شاه گفت نه؛ علم گفت آسيا مهر, شاه گفت نه؛ ... تا سرانجام علم رسيد به اين جا كه گفت: «... مهر» كه نيش شاه از رضايت تا بنا كوش باز شد. كلمه‌اي كه آريان‌پور به كار برد تحريف تلفظ كلمه‌ي cosmos كازمس به معني كيهان، يا كاينات يا عالم است.
    لبريزاز خاطره، گذشته و آينده، مرگ. آخرين باري كه پس از چندين سال سعادت زيارت دست داد، همان آريان‌پور بود. با صلابت، خوش سخن، محفل آرا، رفيق ومهربان، اما نگران، نگران آينده، آن شب از همه چيز و همه جا سخن رفت.اول گزارش اين سال‌ها را دادم واو هم كه ابتداي جلسه حالش خوب بود شيرين زباني كرد، با همان لبخند شيرين. از گذشته از آينده، دريايي خاطره بود. يكي را تعريف مي‌كنم. كفت: «زمان نوجواني كه در مشهد زندگي مي‌كرديم به فكر افتادم انگليسي ياد بگيرم. به زحمت يك فرهنگ لغت انگليسي- فارسي پيدا كردم و به كمك آن به خيال خودم شروع كردم به انگليسي ياد گرفتن. فرهنگ را آقاي كسمايي، همان دكتر كسمايي خودمان تدوين كرده بود. سال‌هاگذشت. به تهران آمديم. درس خواندم و بعد به آمريكارفتم و برگشتم و سرانجام مشغول كار شدم. آن روزها خانه‌مان درخيابان ويلا بود؛ روزي دكتر كسمايي گفت: «مي خواهم بيايم خانه‌تان، با شما كاري دارم.» گفتم: «سرافرازم مي‌كنيد.» شب به خانه‌ي ما آمدند وگفتند: «مي‌خواهم پيشتان انگليسي بخوانم» جا خوردم و با تعجب گفتم: «شما كه انگليسي مي‌دانيد، فرهنگ لغت داريد!...»
    اما بعد كم كم به هيجان آمد و مچ پاهايش را محكم گرفت، عذر خواست و از اتاق بيرون رفت تا دارو بخورد وبه نحوي دست و پايش را كنترل كند.
    دكتر آريان‌پور هميشه با نقاشي غيرِ فيگوراتيو و كارها ابستره بد بود؛ مخصوصاً با جكسون پولاكِ آمريكايي (سال 45 كاتالوگ نمايشگاه نيويورك پولاك را آورده وبه استاد نشان داده بودم) عجيب بود؛ به رغم پيشرفت بيماري همه چيز يادش بود. براي نشان دادن واكنش كه يعني بي ‌ادبي نكرده باشم گفت:
    هزار نقش برآرد زمانه و نبود
    يكي چنانچه در آيينه‌ي تصور ماست
    [كه در ضمن وصف حال امروز خودم نيز هست. چه داناست حافظ!]
    گمانم گوركي است كه از تولستوي چنين ياد مي‌كند: «وقتي آدم حس مي‌كند درجهاني زندگي مي‌كند كه تولستوي نيز در آن حضور دارد، راحت‌تر مي‌خوابد» و آريان‌پور براي بسياري چنين بود. قوت قلب بود.اما آريان‌پور همچنان نگران آينده است.
    يادش زنده بماناد! ايدون باد! ايدون‌تر باد!
    1-يادمان باشد اين همان سال هايي است كه فروغ فرخزاداز آن چنين ياد مي‌كند:
    در غارهاي تنهايي/ بيهودگي به دنيا آمد/ خون بوي بنگ و افيون مي‌داد/ زن‌هاي باردار/ نوزادهاي بي‌سر زاييدند/ و گاهواره‌ها از شرم به گورها پناه آورده‌اند/.../ مرداب‌هاي الكل/ با آن بخارهاي گس مسموم/ انبوه بي تحرك روشنفكران را/ به ژرفاي خويش كشيدند/و موش‌هاي موذي/ اوراق زرنگار كتب را در گنجه‌هاي كهنه جويدند/ («آيه‌هاي زميني» تولدي ديگر، 1343).


     


     



شرح بخش:

در اين بخش نظرات جامعه مطبوعاتي و بريده هاي روزنامه ها و مجلات در رابطه با استاد به نمايش گذاشته مي شود.
صفحه نخست | اخبار و تازه ها | تالارهاي گفتگو | دفتر يادبود | پست الکترونيکي فارسي | تماس با ما
1382 © کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت متعلق به موسسه همياري هاي جامعه شناختي دکتر اميرحسين آريان پور مي باشد.