روز ما فرداست، فردا روشن است
شام تيره بام را آبستن است
ا.ح. آريانپور
كِي پا ز سر ميشناختيم در كوچهي ذغالي؟ در انتهاي كوچه، آن جا كه دانشكدهي
الهيات بود، اميد ما ايستاده بود و ميخنديد؛ به همان زيبايي كه اكنون نشسته
ميخندد. خندهاي هميشه زلال، مانند زلالي جانش، بلند، مانند سرش وپرصدا مانند
تاثير سخنان و آثارش.
درس اول، دريافت زندگي بود: سلام به آفتاب و برف و باران! سلام به طبيعت و رُستن و
زيبايي! تا شروع كلاس، استاد درحياط دانشكده با ما هم قدم ميشد، چنان كه ما
باايشان هم قدم بوديم. اين جا هنوز زير پايمان سفت بود. كلام استاد اگرچه پرمغز،اما
خودماني بود. خنده بود و نشاط بود و اميد، در متن ضجهي برگي، سنگيني برفي، چك چك
ناوداني يا رُستن شكوفهاي.اما دركلاس، سطوت خرد، سختگي كلام و سرانجام، گشايش رمز
بود. «عدالت، بيگمان زيباترين پديدهي هستي است.» كلام استاد، در جاي جاي، به
مناسبت جستاري كه در ميان بود، با جملات قصار آذين بندي ميشد: «چشمبسته نپذيريد،
به محك نقد بزنيد» و آن جا كه پاي خشك انديشي در ميان بود، انعكاس اين عبارت دركلاس
ميپيچيد: «تكيه بر تجربهي تاريخي بشر، آري! اما پوزيتيويسم، نه!» و خطاب به
سرسپردگان بدون قيد و شرط ميگفت: «رفقا! مقلد نباشيد، مبتكر باشيد. بنده نباشيد،
آزاد باشيد!»
ازما خواندن وخواندن بود واز ايشان گره گشودن. دراين تبادل، متاعي جز حقيقتپژوهي،
زيبايي شناسي،عشق به انسان و اميد به آيندهي او و نيز نبرد بيامان باناراستي و
پلشتي درميان نبود.
استاد دغدغهي سياست داشتند زيرا كه سياست باتار و پود زندگي اجتماعي ما گره خورده
بود. ايشان سرسختانه به اقتصاد و فرهنگ نئوكليناليستي ميتاختند،مباني آن را افشا
ميكردند و تبعات ويرانگر آن را برميشماردند و به تبع آن حاكميت را زير سئوال
ميبردند: «بيگمان كه حاكميت موجود فاسد است». اين، مقارن بود با زمانهاي كه
استادان غبار گرفتهي محافل «علمي» سايهي سياست مترقي را با چوب ميزدند و مجيز
قدرت حاكم را ميگفتند و سايهي شوم امنيتيان، نفس حق را در سينه ميشكست.
درجاي جاي آثار استاد ودر زبان معترض و پرخاشگر او و در هنجار گريزي سياسي استاد،
دستگاه «امنيت» همواره براي زير فشار قرار دادن ايشان، محمل كافي و وافي را پيدا
ميكرد و موجب آزار ايشان ميشد و اين خود بر وجههي ايشان نزد ما ميافزود و به
بستن عهدي نانوشته ميانجاميد. ما به او اطمينان داشتيم.در آن فضاي سنگي و سربي اين
اعتماد، زندگيبخش بود.
چه بسيار خطرها كه درعرصهي زندگي خصوصي و اجتماعي/ سياسي به مدد راهگشاييهاي او
از سر ما گذشت و چه دامها و كمينها كه با هوشياري وي بياثر ماند. اگر گفتم كه
اميد ما بود، اغراق نگفتم. راه و چاه شناس بود وچراغ راه آنجا كه پاي كمك در ميان
بود، آنجا كه قرار بود دانشجويي تسليم نشود و يا زمينخوردهاي، دوباره برخيزد و
سرگرداني به سامان آيد، هميشه نفحهي استادي بود كه معجزه ميكرد. بارهي همتش،
حاضر يراق كوبيدن سنگلاخها، «يال در باد پريشان ميكرد» چنين بود كه دوستش داشتيم
وچون آرمانِ مجسم گراميش ميداشتيم.
در هر فرصتي از درسهاي مدرسي ميگريختيم و در كلاس استاد، پاي درس زندگي
مينشستيم. در آن فضاي رفيقانه بود كه فضيلت، مجال تنفس مييافت، فرزانگي ساري
ميشد و اخلاق به معني خلاق آن بر تخت مينشست. همه كوشش ميكرديم به احترام انسان،
در كلاس درس استاد، همواره يك گام از غرايض خود جلوتر بايستيم و غبار خودمداري و
سودپرستي، چشم اندازهاي دوردست را تيره نسازد.
كلاس استاد، حضور و غياب نداشت. آنجا همه «حضور» بود.بي «ثبت نام» ميآمديم و ثبت
ميشديم. هنگام «امتحان» كسي مراقب ما نبود. اگر سري به ناراستي ميگشت، ميرفت «تا
نفرين دوزخ» از او چه سازد. ما نرفته بوديم كه «حاضر» باشيم، كه «غايب باشيم» كه
«امتحان» بدهيم و «كوپن» بگيريم.ما شيفتگان درك جهان معاصر بوديم و ميخواستيم نفس
بكشيم. آن جا كسي بود كه تحقق يافتن جهان آرماني ما را ممكن ميديد و به ريش «انسان
متعالي» نميخنديد. ما را ايده آليستهاي خيال باف خام انديش نميديد،ما را
انسانهايي با شخصيت ميديد كه با «عقل نقاد» به مبارزه با «عقلابزاري» ميرويم.
بخشِ خام تفكرمان را صيقل ميزد و قوام ميداد و ياريمان ميكرد تا بهتر بينديشيم.
ما خود را پيش او بزرگ ميديديم. ما هر دوجهان بهتري ميخواستيم كه بارزترين ويژگيش
عدالت و آزادي بود.عرصهاي براي تولد انساني كه زود يا دير بايد بيايد وچنين بود كه
از جان دوستترش ميداشتيم.
كلاس استاد اما كوچك بود وجا نداشت. صندليها زود پر ميشد و وقتي صندلي خود استاد
توسط ايشان پيشكش ميشد، زمين مهربانانه ما را ميپذيرفت.درِ كلاس باز ميماند تا
آنها كه در راهرو جا مانده بودند، صداي استاد را بشنوند: «نسبت به منافع فردي خود
با گذشت باشيد. اما آنجا كه پاي منافع مردم ومصالح اجتماعي درميان است، سرسختانه
بايستيد.»
استاد از «عقل» از «تكنولوژي» و از «مردمسالاري» سرسختانه دفاع ميكرد و تبعات
منفي گسترش تكنولوژيك را به مناسبات حاكم بر فرماسيون اقتصادي- اجتماعي سرمايهداري
نسبت ميداد ونه ذاتِ «علم» و «تكنولوژي».
ايشان كه با بردگي، خواري، بينوايي و نكبت انسان ميانهاي نداشتند، همواره
آوازهگر جهاني بودند رها از بهرهكشي و آزاد از جهل و ستم و بنابراين چشم به راه
آينده داشتند:
گر بخواهي ور نخواهي شب رود
صبح تاريخ بشر ناگه دمد
ايشان باتمام وجود به سامان بخشي علمي و صنعتي كشور اعتقاد داشتند و تنها راه نجات
كشور را بيش و پيش از همه، در ايجاد زمينههاي واقعي شكوفايي علمي و صنعتي
ميدانستند و چون اين مهم تنها در شرايطي دموكراتيك قابل حصول بود، به دموكراسي
تودهاي پايبند بودند.
و اما آثار استاد جاي خود را دارد، چه هريك در زمان خود موجي برانگيخت بلند و
پرطنين. «در آستانهي رستاخيز» زانوان علم در آستانهي دهليز جهالت خم شد و ما بر
مظلوميت گاليله گريستيم. با برونو سوزانده شديم و با «نعرهي ببرهاي عاشق در
ديلمان» به خاكستر «هوسسنتشكن» وفادار مانديم.با ايبسن عليه «دشمن مردم»
شوريديم.بانقد «فرويديسم» آموختيم كه از طعنهي نامها نهراسيم وقتي كه پاي عيار
نقد علمي و شجاعت اقدام به آن در ميان است و آموختيم كه به انسان نجيبانهتر
بنگريم.
وآنگاه كه استاد در «دو منطق» به مقايسه منطقِِ صوري ارستويي ومنطق ديالكتيك
پرداختند،توانستيم به گونهي ديگري با پديدارهاي جهان رودررو شويم.
«جامعه شناسي هنر» ايشان كه جانب هنر مردمي را ميگرفت، خاستگاههاي آن را مينمود
و بر آن ارج مينهاد، نقطهي عطفي درشناخت ريشهاي مبادي هنر با توجه به هنرشناسي
علمي مبتني بر مستندات و شواهد عيني تاريخي بود. اين اثر درزمان خود مورد استقبال
بينظير دانشجويان قرار گرفت وهزاران نسخه از آن تكثير و دست به دست شد.
«زمينهي جامعه شناسي» كه مقولات اساسي جامعه شناسي رادر جامعهي علمي تشنهي آن
روز نهادينه كرد وبه حق به عنوان كتاب ثابت درسي در دانشگاههاي ايران و خارج از
ايران تدريس ميشد.
و اما كافي است به فهرست برابر نهادههاي فارسي براي اصطلاحات علمي، فلسفي، سياسي،
هنري و ... خارجي منتشر شده، نظري بيندازيم تا دانسته شود كه سهم استاد در اين
زمينه از همهي دستاندركاران اين رشته از تحقيق بيشتر است.
و حال بازگرديم به شاهكار استاد كه به قول معروف زندگي استاد است. بزرگامردي با
توشهاي گرانسنگ از علم و معرفت واخلاق. حجتي تمام بر وارستگي و سرفرازي!
معلمي كه بسياري از نام آوران عرصهي نظر، بركشيدهي او و كِِِشت به بار نشستهي
ايشانند. تنديسي از آزادي و افتخار، بينياز و سربلند و استوار درخلوت شورانگيز
خويش، سالهاست كه به مرور و ويرايش و كامل كردن آثار خويش مشغول است. ايشان با
اهتمامي برازندهي شأن والايشان، دل به سامانبخشي، عمدهترين ثمرهي ملموس فرهنگي
خويش يعني «فرهنگ فلسفه و علومانساني» به چهار زبان سپردهاند. گرچه بيماري
پاركينسون با سماجت آزارندهي خويش مجال تلاش افزونتر را از دكتر آريانپور سلب
كرده است، ولي چنان كه گفته شد، ايشان خستگي ناپذير واميدوار به ياري همسر
ارجمندشان –كه درود پاكان بر ايشان باد- در برابر مشكلات ايستادهاند و بر كار
سامان يابي فرهنگ سترگ خود نظارت ميكنند.
درعين حال، چنان چه فرصتي باقي بماند، مقام استادي و علاقهمندي و پرسشگران را چون
گذشته در منزل خود ميپذيرند و با گشاده دلي، فيض ميرسانند.
براي ايشان، بهبودي و عمر دراز آرزو ميكنيم.
تيرماه 1380
تقديم به فرزانهي هميشه
دكتر ا. ح. آريانپور
بزرگ روز و شب بيدار!
سوار خسته اما سخت بنشسته
زنيرنگ خريدارانِ دشمن كيش
خود رسته
بتازان اسب را
آن سوي باورها
كه من با خاطرات
در هر چه شب
خورشيدها دارم!