متن خطابهي آقاي سيد عبدا... انوار
هنگام به خاك سپاري پيكر دكتر آريانپور اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
امروز كه ما در برابر اين تودهي خاك ايستادهايم وميخواهيم پيكر بزرگ فرهيختهي
ژرفانديشي را به او بسپاريم، سوز جگر ما راجز قلم سَحّارِ افلاتون، چيز ديگر بيان
نميكند كه به دو هزار و پانصد سال پيش از طريق شاگردان سقرات نشان داده شد.
شاگرداني كه گرداگرد استادخود در اتاقِ مرگ او ايستاده بودند و بر مرگ استاد بزرگ
خود اشك ميريختند. بارها مرگ سقرات را خوانده بودم ولي به رازگونيِ آن اشكها تا
به امروز پي نبرده بودم. زيرا آن راز، لمس كردني بود، نه خواندني. فلسفه و رازهاي
آن را بايد لمس و تجربه كرد، نه تنها خواند.
آريانپور در خانداني چشم به جهان گشود كه پدر اين خاندان به ناحق ستمها ديده و
جورها كشيده بود و همين جوركشي پدر از خردسالي، خصيصهي جورستيزي را دراو بازتابي
كرد و او با خود ميثاق ازلي بست كه تا هست بر ستم ستيزد و چون به سنِ بالاتر رسيد
متوجه شد كه بر انسانها، تنها ستمها از بيرون حملهور نيستند، بلكه ستمكاراني
چون حرصها، حِقدها، حَسدها وجاه طلبيها ومالاندوزيها ظالمهايي هستند كه كمتر
از ستم پيشگان بيروني جور و جفا نميكنند. پس با آنها نيز بايد ستيزيد.اين
ستمستيزي با اين گسترهي وسيع، مسئلهي پاكي انساني را براي او طرح كرد و به اول،
او را به نوعي اخلاق فردپرور رهنموني نمود كه به نظر او اين اخلاق براي رهايش
وگشايش انسانها كافي نبود. چه اين اخلاق چارچوب پرورشي تنگي را عرضه ميكرد كه
محصولش آن مرد بينياز و قحطيزدهي دمشقي بود كه سعدي از قول او ميگفت:
كه مرد ارچه بر ساحل است اي رفيق
نياسايد و دوستانش غريق
آريانپور چنين مرد بينياز ولي گله گستر را نميپسنديد كه از رنج جان سوز ديگران
تنها با بيتي شكوه كند، او در اصل با رنج، آن هم رنجهاي جمع، به هر شكل مخالف بود
و به زبان ديگر، دربرابر او، پاكي و رهايي جمع مطرح بود نه فرد. پس او به جامعه
وجامعه شناسي رو آورد ودر نهايت سخن از رهايش انسانها از آلام و ناپاكيها
ميگفت.اما جامعه شناسيِ او نه جامعه شناسي مصطلح روز بود كه بر او لباس استادي
پوشاند و در كرسي استادي سخن در موضوع و مبادي و مسايل اين علم گويد و در پژوهش خود
سرانجام اگر بر فريضهي صادقهي علمي رسد، تازه سرنوشتِ اين قضيهي صادقهي او
مشمولِ اين قولِ پوپر شود كه: «قضاياي علميِ صحيح روزي به وجود ميآيند و بعد رشد
ميكنند و سپس ميپژمرند و سرانجام به زبالهدانِ گزارههاي از كار افتاده
ميپيوندند»، بلكه آريانپور همهي همت وانديشهاش، برتحقق انسانيت بود كه چون آن
تحقق مييافت انديشهي او تا انسان باقي بود، با انسان ابدي بود. او در اين وادي
معلمي نبود كه با كلاسي و گفتاري و امتحاني وقت خود و شاگردان خود را بسوزاند بلكه
او قافله سالاري بود كه شاگردان خود را در رهسپري به قلهي قاف انسانيت رهبري
ميكرد و در اين سلوكِ راهِ انساني چون فرشتهاي بر فرازِ سُلاك، پرواز مينمود تا
درشتيها وناهمواريهاي اين راهِ سلوك را به آنها بنماياند تا آنها گرفتار لغزشي
و سقوطي نشوند. زهي چنين سروري و چنين قافله سالاري!!
به شهادت نوشتارهاي آريانپور، او يكي از بزرگترين نثرنويسان زبان فارسي بودكه
بيشك، اين موهبت را از خاندان مادر به ارث برده بود. چه پدران اين خاندان هريك به
زمانِ خويش برتر نويسندگان عصر بودند. آريانپور اين خصيصهي نوشتاري را در خدمتِ
اين ره سپري و سلوك گرفت ولي هميشه به ما ميگفت: نوشتار تا همراه با گفتار نباشد،
تنها زينتي است براي صفحات و بس، پس بايد عنانِ قلم را قرين طلاقت زبان كرد و درين
سلوك به كار برد. ارستو در رسالهي خطابهي خود فرياد برميدارد كه «سخنوري آن نيست
كه سخنور سخن خود را با سجع و قافيه بيارايد و پرهيز ازتعقيدهاي لفظي و معنوي و
ساير عيوب، سخن پردازي كند و خود را خطيب داند، بلكه سخنور آن خطيبي است كه هنوز
از مسند خطابه پايين نيامده، مخاطبان را ببيند كه موزه در پاي ناكرده در پي تحقق
اهداف سخنورِ خود شتابانند». اي كاش ارستو در مجالسِ خطابهي آريانپور حاضر ميشد
ومصداق كامل اين قول خود را به جاي آتن در تهران ميديد.
ما همه شاهد بوديم كه به آريانپور چه مقامهاي بلند اداري و اجتماعي عرضه كردند و
او با نهايت بياعتنايي به آنها دست رد زد و فاش ميگويم او به قول آمارگرانِ
كنوني در زير خط فقر ميزيست ولي از كارخدايي خود يعني انسان سازي باز نميايستاد.
چه او خود را غنيِ واقعي ميديد. زيرا كليد گنجينهي دلها را در انگشت داشت.
گنجينهاي كه دست شاهان بس بزرگي چون كورش و اسكندر از آن كوتاه است. اكنون
گنجينههاي انساني ساخته شده به وسيلهي او هريك برحسب قدر و مرتبهي خود متمم كار
استاد خود هستند.
آريانپور همواره به ما ميگفت كه انسانها واجد دو منطقاند يكي منطق عقل و ديگر
منطق عاطفه و احساس. او تكيه بر آن ميداشت كه هركه قناعت بر منطق عقل كند سرانجام
كارش به تحصّل گرايي ميكشد كه تنها حاكم بر موجودات بيروح و جامدات است. منطق
عاطفه است كه قوام جامعه بر آن قراردارد وهمواره دست انساني را با محبت در دست
انسان ديگري مينهد وهمسفر به شهر بينام شهر انسانيت ميكند. شگفت در اين جاست كه
منطق بوالفضول عقل در چالش دايمي خود با عاطفه اكنون در نزد ما ايستاده و با پوزخند
بر عاطفه ميگويد عقل برشما زاريكنندگان فريادميزند كه آريانپور به مقام والاي
انسانيت رسيده و با خوشنامي و شادكامي باخدايان انسان ساز در فراز آسمانها به
گردش است و شما به جاي اين سوز و گداز بايد به شادي و سرور پردازيد. آريانپور به
مقامي رسيده كه دست كمتر كسي به آن مقام ميرسد.دربرابر اين نداي عقل، عاطفه
ميگويد اگر ريزش اشكها نبود زمين وداع از حرارتِ كبدها ميسوخت ولي عقل ستيزهگر
به اين كلام دلنشين عاطفه تسليم نميشود. به ناچار منطق احساس او را حواله به اين
سخن سعدي ميكند كه گفت:
مستغرق يادش آنچنانم
كز هستي خود شدم فراموش
ياران به نصيحتم چه گوييد
بنشين وخموش باش و مخروش
اي خام من اينچنين در آتش
عيبم مكن ار برآورم جوش!