خاطرات شاگردي كوچك از استادي بزرگ (دكتر جواد يوسفيان)
بيگمان، بررسي اوصاف اخلاقي و شئون فكري آموزگاري پرشور و دانشمند كه حدود نيم سده
به تحقيق و تعليم دست يازيده و افراد بسياري را به منظور خدمت به كشور و گسترش
فرهنگ به بار آورده است، به هيچ روي كار آساني نيست. چند نسل از زنان و مردان
فرهيختهي ايراني كه در مراكز علمي و دانشگاهي درس خواندهاند، دكتر امير حسين
آريانپور را ميشناسند. اينان يا بيواسطه از محضر اين استاد فرزانه سود بردهاند
و يا در پرتو مطالعهي آثار او به ارزش دانش پي برده و راه تكامل سپردهاند.
همه ميدانيم كه دنياي ما پديدههاي شگرفي دارد كه همواره ما را به اعجاب ميآورد.
ولي نكته اين است كه هرچند ما زيبايي و اهميت اين نمودها را درمييابيم اما به ندرت
ميتوانيم بر زبان آوريم و توصيف كنيم. اين وضع خود ميرساند كه واژهها را ياراي
آن نيست كه آزمايشهاي عميق بشري را درست بيان كند. براي نمونه آنگاه كه غروب دل
انگيز خورشيد را مينگريم و ميخواهيم آن منظر زيبا را بيان كنيم. كلمات را بسي
نارسا مييابيم. بزرگ مردان تاريخ و چهرههاي استثنايي نيز كه از اخلاق كريم و
بصيرتي ژرف و نيروي دماغي عظيمي برخوردارند چنيناند. از اين رو هنگامي كه خود را
در مقابل سقرات و افلاطون و خيام و بلخي و سعدي و هگل و راسل و آريانپور ميبينيم،
دستخوش احساس عجيبي ميشويم و بر اثر آگاهي از ارزش و عظمت افكاري كه پديد آوردهاند
و پايگاه بلندي كه در تمدن انساني احراز كردهاند، به ادراك لذتي شهودي، نيل ميكنيم
كه زبان در توصيف آن، سخت ناتوان است.
بار اول كه او را ديدم،در يكي از كلاسهاي دانشگاه تهران روانشناسي تدريس ميكرد.
ظاهري نيرومند و بسيار آراسته داشت ووجودش از شور زندگي مالامال بود وهيچ گونه
كاستي در بنياد هستي او به چشم نميخورد. به موضوعي كه تعليم ميكرد نه تنها مسلط
بود، بلكه در ضمن تدريس به نقد عالمانهي آن نيز ميپرداخت. كلامش به طرز معجزهآسايي
بر دل مينشست ومخاطب را مجذوب ميكرد و از كثرت به وحدت ميكشانيد، و واژههايي كه
به كار ميبرد از نظر تاثير به گلولههايي ميمانست كه از دهان مسلسل خارج ميشوند
و از اين روبسيار روان و دلكش به نظر ميآمدند و توگويي به جاي سخن گفتن از منطق
الهام بخش او دُر ميچكيد. ويژگي كلام آريانپور از دو منشا برميخاست. نخست اين كه
وي نسبت به ريشهي واژههايي كه به كار ميگرفت آگاهي كامل داشت وسير تحول آنها را
ميشناخت و در نتيجه خوب ميدانست كه چه واژهاي را براي ابلاغ كدام معني برگزيند
ومورد بهرهبرداري قرار دهد. دوم اينكه درجريان گزينش واژهها و دريافتن كلمههاي
درست براي اصطلاحهاي فلسفي و علوم اجتماعي از ذوق زيبايي شناسي طبيعي و سرشاري
برخوردار بود و اين خصوصيت خود، هنري است كه بين اصحاب علم، كمتر ديده ميشود. به
همين دليل است كه از نيم سدهي پيش به اين سو، همه ابتكارهاي وي در زبان و معادلهايي
كه ساخته است، سخت مقبوليت عام يافتهاند و امروزه اكثر فرهنگ پژوهان كشور و حتا
مردم متعارف از نوآوريهاي او كه نيمي از واژههاي جديد فلسفي و علوم اجتماعي را در
بر ميگيرند، سود ميجويند و به سهولت درگفتار و نگارش خويش به كار ميبرند.
به تدريج درسهاي ديگري چون جامعهشناسي و فلسفهي غرب و جز اينها نيز به وسيلهي
دكتر آريانپور تدريس شد كه عدهي كثيري از دانشجويان، با اشتياق فراوان، آن درسها
را ميگرفتند و در كلاسهاي او حضور به هم ميرسانيدند. گفتني است كه هرچند تدريس و
تدرس اين مواد پيش از اين نيز در ايران سابقه داشت، اما به راستي بايد كلاس جامعه
شناسي آريانپور را مفيدترين و موثرترين عامل انتشار آنها شمرد. توانايي و تخصصي
كه وي در تعريف مفهومهاي علمي و اصطلاحهاي فني و موضوعهاي جامعهشناسي داشت حيرت
آور بود. زيرا از يك سو متعلم را به شوق ميآورد و از سوي ديگر،باب معرفت اجتماعي
را به روي او ميگشود و شاگرد را برميانگيخت كه با همهي توان خود بكوشد تا با
تكيه بر منابع ايراني و خارجي، اصول اين دانش نو را دريابد و درحوزههاي نظر و عمل
به كار بندد. روش استاد آريانپور چه در تعليم وچه در تحقيق به روشي ميمانست كه
امروز مورد تاكيد اصحاب علم در دانشگاهها است. به اين معني كه تنها در ارايهي يك
درس به مفهومهاي آن بسنده نميكرد، بلكه از حوزهها و رشتههاي ديگر نيز سود ميجست.
به همين دليل زماني كه از جامعه شناسي سخن به ميان ميآورد از تاريخ و روان شناسي و
فلسفه نيز به نحو دامنهداري استمداد ميكرد و سخن سنجي و زبان آوري او نيز سبب ميشد
تا سخنرانيهاي درسي و غير درسي او جنبهاي بيمانند و جامعالاطراف پذيرند.
يك از ويژگيهاي درس آريانپور اين بود كه دانشجويانش به شرف و فضيلت و ارزش شامخ
علم سخت ايمان ميآوردند به گونهاي كه از فعاليتهاي متنوع ديگر چشم ميپوشيدند و
همهي وقت و نيروي خود را صرف مطالعه و تحقيق ميكردند. به حق ميتوان گفت دراين
زمينه كمتر معلمي ميتوانست با او برابري كند و از عهدهي چنين رسالتي بيرون آيد.
نظر به همين واقعيت است كه اكثر شاگردانش امروز درشمار اعضاي علمي دانشگاهاند و يا
به عنوان محققان برجستهي كشور در داخل يا خارج ايران به كارهاي علمي و فرهنگي
اشتغال دارند. وي علاوه بر جنبهي علمي و فرهنگي، فردي انسانگرا نيز بود. از اين
گذشته از رابطهاي كه در نتيجهي تدريس با شاگردان خويش داشت به سهولت امكان يافته
بود تا يك رابطهي متقابل عاطفي نيرومند نيز بين خود و آنان بنياد كند. به بركت اين
پيوند معنوي بود كه شاگردان آريان پور به تدريج از صورت يك موجود محدود مادي و
بهيمي درآمدند و راه مردان و زنان بزرگ – راه استاد- را برگزيدند و به دستگيري
نيازمندان و هدايت عناصر پريشان احوال پرداختند. استاد آريان پور تنها يك معلم
نبود، بلكه در درجهي اول حلال مشكلات شاگردانش و سپس حلال مشكلات مردم ديگر نيز به
شمار ميآمد. وقتي از فقر مادي دانشجويي آگاهي مييافت و يا نسبت به رابطهي عشقي
پسري به دختري وقوف پيدا ميكرد و يا از ابتلاي كسي به اعتياد خبردار ميشد تا حل
كامل اين مشكلات از پا نميايستاد. من خود ميديدم كه نيمي از حقوق ماهيانهي خويش
را به دانشجويان بيبضاعت و افراد نيازمند ميپرداخت و اين كار رابه گونهاي انجام
ميداد كه دانشجو به معطي كمك پي نبرد. علاوه بر اين، هرگاه احساس ميكرد پسر و
دختر دانشجويي براي همزيستي و زندگي مشترك مناسباند،ترتيب زناشويي آنها را ميداد
و همچنين براي دانش آموختگان شايسته كار مييافت و آنها را به مسئولان امور معرفي
ميكرد و زمينهي اشتغال ايشان را فراهم ميآورد. وي به راستي علاوه بر استادي،
پدري مقتدر و پرعاطفه و دلسوز بود كه جامعهي ما و به ويژه اعضاي نسل جوان، سخت به
افرادي چون او محتاجاند.
آريانپور از نظر ذهني بدون هيچ ترديدي يكي از نوادر عصر ما است. كار طولاني او در
مطالعه، بهرهگيري عميق از ماخذ و قدرت او در تحليل و تبيين موضوعهاي گوناگون،وي
را به صورت محققي بيبديل درآورده است. براي اين كه حوزهي معيني از علوم را بررسي
كند، حوزههاي ديگر را نيز مورد توجه قرار ميداد و براي نمونه براي فهم زيست
شناسي، هرچه بيشتر در روان شناسي و فلسفه نيز غور ميكرد. من در طي چند دهه از اين
موهبت برخوردار بودم كه در بحثهايي كه بين او و افراد مشهور و نام آور درميگرفت،
حضور داشته باشم. در جريان اين بحثها بود كه به جامعيت وي پيبردم و به اين حقيقت
اعتقاد پيدا كردم كه هيچ يك از رجال ايراني در تيزبيني، وحدت ذهن و پرمايگي به گرد
او نميرسند. گفتني است كه اين اعتقاد زماني درمن نيرومندتر شد كه علاوه بر استادان
ايراني، محضر شمار كثيري از استادان غربي را نيز درك كردم و طي سالها هر روزگروهي
از ايشان را با اين يگانهي عصر، آريانپور، مقايسه ميكردم و مورد ارزيابي قرار
ميدادم.
آريانپور هنوز دانشجويي بيش نبود كه اولين اثرخويش را منتشر كرد.اين اثر كه در
آستانهي رستاخيز، يا رسالهاي در باب ديناميسم تاريخ نام دارد، درنوع خود يكي از
عميقترين و پراعتبارترين آثاري است كه تا كنون درايران انتشار يافته است و راه
گشاي اهل علم قرار گرفته و درحقيقت عصر تازهاي را در عرصهي تاريخ وتاريخ نگاري
گشوده است. نويسنده دراين كتاب به ظهور فرهنگ انساني و طلوع تاريخ پرداخته و كوشيده
است دريابد كه دراساس آيا تاريخ داراي قانون و هدفي مشخص است و آيا تبيينهايي كه
در اين زمينه صورت گرفتهاند، معتبرند؟ از اين رو بسياري از نظرهايي را كه در اين
باره ابراز شده، نقد كرده است كه از جملهاندنظر اسوالد اشپنگلر (Oswald spengler)
و آرنولد توينبي(Arnold Toynbee) و پوپر (popper) و جز اينها. گفتني است كه
اشپنگلر وتوين بي، جزء اصحاب فلسفه تاريخاند ومعتقدند جامعه يا تمدن يا نظام
فرهنگ انساني همانند گياهي است زنده كه حياتي دوراني دارد، اين گياه بامدادان زيبا
و خرم است كه به تدريج پژمرده ميشود و سرانجام شامگاهان خشك ميشود و از بين
ميرود. بر اين اساس اشپنگلر، فرهنگ غرب را در راه انحطاط مييابد و اثر معروف خويش
رابا نام «انحطاط غرب» به نگارش درميآورد.به اعتقاد اشپنگلر، تمدن غربي به زودي
راه افول پيش ميگيرد و از ميانه برميخيزد.اما توينبي با آن كه اهل نحله «گردگشت
تاريخي» است، انحطاط و زوال تمدن غرب را نميپذيرد و سرانجام پوپر برآن است كه در
اساس چيزي به نام تاريخ وجود ندارد و اين ذهن مورخ است كه گذشته را بازسازي ميكند.
ولي آريانپور به سير مارپيچي تاريخ باور دارد و اين نظر همان نظر مقبول جامعه
شناسي كنوني است.
نويسنده دراين اثر، دو مفهوم يا «سنتپرستي» و «تكامل تاريخي» را پيش مينهد و به
اين نتيجه مي رسد كه 1) تاريخ يا تمدن انساني داراي سير تكاملي است و در برابر سنت
پرستي ميايستد و آن راپس ميراند، 2) تاريخ، جرياني است هدف مند و نه كور و
لاعنشعور. در خور ذكر است كه تحقيق آريانپور مايه حيرت صاحبنظران غربي شد و برخي
از اينان كه كتاب «در آستانهي رستاخيز» را ديدند اعلام كردند، مايهي شگفتي است كه
درجامعهي پريشاني چون ايران، علامهي بزرگواري برخيزد و به چنين پژوهش پراهميتي
دست زند. موافق نظر اين افراد دانشمند، ژرفانديشان غربي به چنين كاري دست
يازيدهاند و نتيجهاي را كه آريان پور در طي سالها تحقيق به آن نيل كرده است، به
دست آوردهاند.اما دراين كه يك فرد آسيايي به منظورارضاي نياز علمي خود و گشودن
افقهاي تابناكي در عرصه تحقيق به چنين امر خطيري همت گمارده است و راه را براي
محققان ديگر هموار كرده است امتيازي بينظير است كه بايدجامعه آن را پاس دارد و
صميمانه قدرداني كند.
كار بيسابقه و چشمگير ديگري كه آريانپور صورت داده است، همانا بررسي عميق و نقد
جهان بيني راسل (Rassell) فيلسوف و رياضي شناس و عالم سياسي و اجتماعي انگليسي است.
چنان كه ميدانيم راسل در زمينههاي گوناگون، كتاب نوشته و مردي است كه نسبت به
مسايل علمي و فلسفي و سياسي و اخلاقي نگرشي معتبر ودر خور توجه دارد. وي يكي از
اعضاي برجستهي حلقهي وين بود و نخستين كسي است كه پس از بمباران هستهاي شهرهاي
ژاپن به اتفاق اينشتين (Einstein) وديگران نسبت به اين رويداد هولناك اعتراض كرد و
خواستار حذف اين سلاح موحش از عرصهي زندگي انساني شد. در زمينهي فيزيك يكي از
بلندپايگان سدهي بيستم است و در فلسفه چنان كه گفتهاند آخرين فيلسوف علمي است ودر
مبارزه با جنگافزارهاي ذرهاي تا پايان عمر با مقامات مسئول به چالش پرداخت به
گونهاي كه نود و پنج سال داشت كه در خيابانهاي لندن اعتصاب نشسته ترتيب داد و به
زندان نيز افتاد. از جمله آثار راسل كه به تحليل مسايل اخلاقي و اجتماعي اختصاص
دارد، كتابي است به نام «زناشويي و اخلاق» كه به سال 1929 مسيحي انتشار يافته است.
اين اثر به زبان پارسي نيز ترجمه شد و استاد آريانپور، تمام آثار راسل را به دقت
مطالعه كرده است و حوزههايي را كه موضوع اين آثارند به خوبي دريافته و كاستيها و
نظر صواب و ناصواب راسل را خاطر نشان ساخته و خواننده ايراني را با اين غول انديشه
و آراي او آشنا ساخته است.
اين نكته در خور تاييد است كه درگوشه و كنار جهان بر برخي از وجوه انديشه راسل
تاختهاند. زماني كه وي درنيويورك تدريس ميكرد، نظريه ازدواج آزمايشي را مطرح ساخت
كه در پي آن اعتراض مردم بلند شد و دادستان شهر اعلام كرد كه اين فيلسوف انگليسي مي
خواهد پسران ودختران ما را از طريق عفاف خارج كند و در انحطاط اخلاقي غوطهور سازد
و در نتيجه عليه او اعلام جرم كرد و وي را از آمريكا به كشورش بازگردانيد. درايران،
وي را به علت بيديني و ناخداگرايي، فردي ملحد دانستهاند وهمواره مورد انتقاد قرار
دادهاند. راسل كتابي به نام «چرا مسيحي نيستم» منتشر ساخت و در آن بر نفي وجود خدا
تاكيد كرد. وقتي يكي از خبرنگاران از او ميپرسد اگر همين لحظه مرگ از در وارد شود
و از تو بخواهد كه او را همراهي كني، چه واكنشي از خود نشان ميدهي؟ راسل پاسخ
ميدهد: «عينكم را از چشمم برميدارم و ميگويم، خوش آمديد بفرماييد برويم.» آنگاه
خبرنگار ميپرسد: «پس حال كه چنين است مرگ را تعريف كنيد» و راسل پاسخ ميدهد «مرگ
چيزي جز توقف آزمايشهاي حياتي انسان و تباهي تن نيست. به اين معني كه من در حال
حيات ميبينم و ميشنوم و ميبويم و لمس ميكنم و چشايي دارم اما با مرگ من همهي
اين فعاليتها به ايستايي ميگرايند و ساختماني جسماني و فيزيكي من نيز به تدريج
ميپوسد و به خاك تبديل ميشود.» آريانپور همهي نظام و كليت انديشهي راسل را
ادراك ميكند و با ترازوي دانش خويش ميسنجد و با بصيرت ژرف خود مفهومهايي را كه
وي پيش نهاده است به بوتهي نقد ميگذارد.البته من در اين مقام سر آن ندارم كه به
جزييات بپردازم ولي همين قدر ميگويم كه كسي كه نقد استاد ايراني را از سيستم فكري
راسل ميخواند، ديگر نياز به مطالعهي آثار فيلسوف انگليسي ندارد و رغبت خويش را
نيز از بررسي آثار اين فيلسوف، از دست ميدهد.
به گونهاي كه پيش از اين گفتيم يكي از موثرترين درسهاي استاد، درس جامعهشناسي او
بود. وي به بركت مطالعات عميق تاريخي و فلسفي و نيز تفحص و تحقيق در آثار اجتماعي و
به ويژه متنهاي جامعه شناسي غربي و در پرتو موهبت زبان فصيح و قلم توانايي كه براي
بيان انديشهي خويش داشت، گوي سبقت را از ديگران و حتا استادان خود ربود. طي سالها
تدريس جامعهشناسي، مقالات علمالاجتماعي بسياري نيز به وسيلهي استاد منتشر شد و
آنگاه كتاب معروف «زمينهي جامعهشناسي» كه تا كنون يكي از پرمايهترين و روشنترين
متنهاي جامعهشناسي ايران محسوب ميشود، انتشار پذيرفت.اين كتاب هرچند عنوان ترجمه
دارد ولي اهل فن ميدانند كه حاوي معلومات وسيعي است كه مولف از منابع بيشمار غربي
فراهم آورده است. به سخن ديگر، ميتوان گفت به علت شرايط دشوار سالهاي حكومت پهلوي
وي ناگزير شده است در پشت سپر كتاب «جامعه شناسي آگبرن» (Ogburn) و نيم كوف
(Nimkoff) موضع بگيرد و نظر خود را به جامعه ابلاغ كند. جلسههاي درس جامعهشناسي
استاد بسيار پرجمعيت بود و علاوه بر دانشجويان اين درس، از ساير كلاسها و از بيرون
نيز كساني ميآمدند. به گونهاي كه تالارهاي بزرگ دانشگاه از جمعيت موج ميزد و
راهروها و فضاي بيرون نيز اشغال ميشد. چنين وضعيتي كساني را خوش نميآمد و ايشان
را برميانگيخت كه با استاد از در دشمني درآيند. از اين جمله بودند افرادي كه كلاس
آنان با كلاس استاد تقارن زماني داشت و يا اين كه افرادي بيمايه ولي مدعي استادي
بودند و بدون صلاحيت و با انواع حيلهها و از طريق ايجاد ارتباط با مقامات درباري
ميكوشيدند تا بر كرسي استادي تكيه زنند. پس، بدخواهيها شروع شد و هر روز گرفتاري
تازهاي پيش ميآمد. البته اين امر يكي از شاخصهاي عقب ماندگي است. زيرا
درجامعههاي به اصطلاح درحال رشد هر كس يك قدم از ديگران جلوتر باشد موانع بسيار
برايش به وجود ميآورند تا نتواند به هدفي كه برگزيده است، نايل شود و در كنار اين
روند حتا از حذف فيزيكي وي خودداري نميورزند. در صورتي كه در جامعههاي پيشرفته،
يك گروه علمي، همكار خود رادر انجام يك تحقيق و تاليف يك كتاب و يا انتشار
مقالههاي علمي از هر جهت كمك و همراهي ميكنند و نظر وتجربهها و مدركهاي خود را
در اختيار وي ميگذارند، تا محقق سريعتر و آسانتر به منظور دست يابد.
در ميان اين مخالفان، يكي از همه موذيتر بود. جنون پول و مقام داشت و تنها نام
استادي را يدك ميكشيد و جز آموزش دانشجويان به هر كار ديگري تن ميداد. ميگفتند
وزير تراش است و در هر دوره شماري از وزيران را به نخستوزير و مقامات بالاتر معرفي
ميكند. به ظاهر مشاور درباريان بود و به امور تعدادي از شركتهاي بزرگ نيز رسيدگي
ميكرد. پشتش سخت گرم بود و مقامات دانشگاه نيز از او حساب ميبردند. خود را به شكل
يك فيلسوف اجتماعي درميآورد و گاهي دراين سو و آن سو، به سخنراني ميپرداخت.
درسهايي كه به نام او ميگرفتيم موجب ميشد يك بار اين استاد مرموز و حكيم اجتماعي
را ببينم و آن جلسهي اول درس بود كه با هياتي عجيب (ناخنهاي بلند و موهاي پريشان
و لباسي آشفته) ظاهر ميشد و كلياتي را به هم ميبافت. درهمين جلسهي اول، دختران
دانشجو ناخنهاي او را ميگرفتند و يا موهاي او را شانه ميكردند. پس از اين ديگر
كسي او را نميديد و هر جلسه يكي از نوچههايش در غيبت وي به كلاس ميآمد و به
بهانهي ادامهي درس چيزهايي ميگفت. اين استاد بيش از ديگران نسبت به موفقيت
آريانپور در ميان دانشجويان آگاه و حساس بود زيرا ميديد كه وي سخت مورد توجه
دانشجويان است و نسبت به اطلاعات وسيع و عميق او آگاهي داشت و هر قدر تلاش به عمل
آورده بود كه آريانپور را به داخل باند خود بكشاند و به مسئولان كشور معرفي كند،
توفيق نيافته بود. زيرا وي به خوبي مي دانست كه اگر آريانپور، شغل سياسي مهمي و يا
حتا رياست يك دانشگاه را بپذيرد، ميتواند موجب استحكام پايههاي حكومت شود و اين
خدمت بزرگي بودكه مسئولان طراز اول كشور، آن را مديون استاد وزير تراش و مشاور
ميدانستند و البته پاداش او را نيز ميدادند.
علاوه بر اين در كشاكشي كه حدود يكصد سال پيش بين اجداد اين دو تن درگرفته است و
منجر به شكست جد استاد وزيرتراش شده است، هر وقت اقتضا كرده در نوشتههايي كه البته
سطحي هستند و به وسيلهي وي و بستگانش انتشار يافتهاند، براجداد آريانپور تاخته
است و آنها را افرادي جامعهستيز و راهزن به شمار آورده و نياكان خود را مقدس
قلمداد كرده است. همچنين در اثري كه به تازگي با نام «خشت خام» به نام او انتشار
يافته، مينويسد: آريانپور صرفاً يك ليسانسيهي ادبيات فارسي بود كه براي گرفتن
شغل به من پناه آورد... به قول شيخ اجل سعدي:
به سوگند خوردن كه زر مغربي است
چه حاجت، محك خود بگويد كه چيست
آريان پور در بارهي سير فرهنگ يا جامعهي ايراني ديدگاهي دارد كه آگاهي از آن براي
پژوهندهي اين آب و خاك، هم جالب است و هم ضروري. وي تصريح ميكند به علت شرايط
نامطلوب اقليمي و يورش مكرر دهها قوم و قبيلهي خانهبهدوش وناتراشيده كه
ازجامعهي ايراني عقبتر بودند و بر سرزمين ماحمله ميكردند و همه دستاوردهاي مادي
وغير مادي ايراني را منهدم و چپاول كردند و نيز به سبب بيش از سي قوم مختلف كه در
حال حاضر با خرده فرهنگهاي متنوع خود در ايران به سر ميبرند و همچنين فئوداليسم
طولاني كه بيش از دو هزار سال دوام آورده است واستبداد و ترس مستمر كه بر زندگي
مردم سايه افكنده است، انباشت فرهنگي به طور منظم صورت نگرفته و روند تكامل جامعهي
ايراني گرفتار قطع و وصل دايم بوده است. همبستگي ملي و انسجام اجتماعي تحقق نيافته
و جمعيت به بخشها و ايلها و خانوادههاي بزرگ تقسيم شده و در نتيجه جامعهي مدني
كه اين روزها مورد بحث حكومت و مطبوعات و افراد متفكر است، سر بر نياورده است و
مردم به جاي مراكز اجتماعي و قانوني براي زنده ماندن و وصول به حقوق خود به يكي
ازاين گروههاي موروثي و خانوادگي پناه بردهاند. از اين قبيلاند يورش «سكاها» و
«خيونها» و «هفتالها» و «سلجوقيان» و «قزاغزان» و «قراخانيان» و «قراخطاييان»
و«مغولان» و «قفچاقان» و «تاتاران» و «قرهقويونلوها» و «آققويونلوها» كه جريان
تكامل فرهنگ ايران را گسيخته و مانع آن شده است كه جامعهي ما، مانند جامعهي
اروپايي منظم و سريع مراحل نظام زمينداري را بپيمايد وبه انقلاب صنعتي دست يابد.
اين نكته نيز قابل ذكر است كه ما بيش از هر چيز ادبيات توليد كردهايم و ادبيات ما
نيز به طور عمده منظوم است و ماهيت عرفاني دارد. علت اين امر بيش از هرچيز شرايط
حاكم بر تاريخ اجتماعي ما است. متاسفانه بخش عظيمي از اين ادبيات در وصف اميران و
وزيران وكسان ديگر است كه زندگي وامكان معيشت مردم در دست آنها بوده است. همچنين
صيغهي عرفاني ادبيات ما تا اندازه زيادي ناشي از دشواري زندگي است و بايد گفت دست
كم، تصوف فردي همانا نفي زندگي دنيوي است.عرفان يوناني كه در پي ترجمهي آثار
پلوتينوس يا فلوتين در ايران انتشار يافت ودر دانشگاه جندي شاپور تدريس شد و نيز
رخنه عرفان هندي، بر ادبيات ما سخت تاثير نهاده است. تصوف اگر به صورت مثبت طلوع
كند، مبناي نظري جنبشهاي اجتماعي ميشود و مكانيزمي است ظلم ستيز و واقعگرا و
اگر به شكل منفي درآيد البته واقعگريز و ضد زندگي و مردود است.
آريان پور، شايد نخستين كسي است كه در ايران در پرتو شرايط اجتماعي به تحليل هنر
نيز پرداخته است. وي مفهوم زيبايي را پيش ميكشد و آن را مورد رسيدگي قرار ميدهد و
پس از بررسي انواع نظرهاي مربوط به هنر، هنر را زادهي ذات زندگي ميشمرد و آنگاه
شرايط اجتماعي و فردي زندگي هنرمند يا هنر آفرين را در توليد هنري او باز مينمايد
وموثر ميشمرد. از نظر استاد آريانپور، هنر براي هنر نيست و جنبهي تفنني ندارد،
بلكه هنر يكي از عاملهاي ممد زندگي آدمي است و بايد درخدمت زندگي آدمي به كار رود
و موجب پيشرفت زيست انساني شود. هنر وجهي طبقاتي دارد و همانند فلسفه و ادبيات و
موسيقي خداوندان امتياز اجتماعي، اين دستاورد را نيز به خدمت ميگيرند و هنر آفرين
را موافق مصالح خويش استثمار ميكنند. مينويسد: «بيگمان، هنرمندان عوام هنگامي كه
كمر به خدمت خواص يعني اميران و كاهنان جامعه ميبندند، ديگر مروج جهان بيني طبقهي
خود نيستند و هنر آنان، هنر عوام به شمار نميرود، به اين ترتيب، در تاريخ جامعه
دورهاي فرا ميرسد كه هنرمندان به صورت آوازهگر و ستايشگر خواص درميآيند و هنر
آفريني يكي از حرفههاي مورد نياز خواص ميشود. همان گونه كه هنرمندان عوام تن به
خدمتگزاري خواص ميدهند، خواص نيز خود رااز استخدام آنان ناگزير مييابند، زيرا هيچ
گاه ياراي آن را ندارند كه بدون ياري هنرمندان عوام، آثار هنري گوناگوني را كه
وسيلهي تزيين زندگي وتحكيم امتياز طبقهي ايشان است، فراهم آورند و نيازهاي هنري
روزافزون خود رابرآوردند. پس به همان شيوه كه براي رفع حاجتهاي علمي خود، از عوام
سود ميجويند، براي خرسند ساختن نيازهاي نظري واز آن جمله احتياجهاي هنري خويش نيز
عوام را به كار ميگيرند.»
كيفيت زيبايي كه منسوب است به رويدادهاي «تجربهي جمالي» برهمه كس معلوم است. اما
فهم زيبايي فوقالعاده دشوار است. زيبايي دروهلهي اول تا آنجا كه در تجليات خاص آن
خوشايند است، ارزش زيبايي شناسي به شمار ميرود ودر وهلهي دوم، چون درخورمطالعه
است، امري آموزشي است. ازاين گذشته چون وجه زندهاي از تكامل اجتماعي است،امري
فرهنگي نيز محسوب ميشود. راي عموم بر اين است كه زيبايي يك وجه ذهني بارز دارد،
زيرا تجربهي جمالي همواره از جهتي امر شخصي است و كساني كه موضوع زيبايي را مورد
تامل قرار ميدهند، گاه از خود چيزي بر آن ميافزايند. اما وجه عيني موضوعهاي
زيبا، صورت معما يا راز به خود گرفته است. برخي از زيباشناسان به آن متمايلاند كه
در اساس موضوع زيبايي رامنكر شوند، در حالي كه ديگران زيبايي را متعلق يا مربوط به
مسايل تجربهي جمالي ميدانند. معدودي هم هستند كه به تبعيت از افلاطون، براي
زيبايي، وجودي متعالي قايلاند و «حقيقت» و «خير» را هم در اين وجود متعالي با
زيبايي سهيم ميدانند.
اهل هنر در اين باره كه چه چيز زيبا است و چه چيز زيبا نيست، اختلاف دارند و از اين
بالاتر تعريفهايي كه از مفهومهاي هنري كردهاند، اغلب اگر در يك دورهي زندگي
اجتماعي صدق كند، چه بسا كه در دورهي ديگر صادق نباشد، از اين گذشته، زيبايي به
عنوان تجربهي جمالي در روشن كردن مفهوم زيبايي تاثيري اندك دارد. در نتيجه ممكن
است كساني دراين باره كه چه چيزهايي موجد زيبايي هستند، موافقت داشته باشند، ولي در
بارهي ماهيت زيبايي، نه.
در زيبايي چيزي هست كه به قلبها نزديك و عزيز است. اما اين چيز بايد داراي شمول
تام باشد، بايد بتواند متنوعترين صور را به خود گيرد و به حد اعلا، كلي باشد، زيرا
حوزهي زيبايي، متنوعترين چيزها كه به نظر ما، ميآيند ولي هيچ گونه شباهتي به
يكديگر ندارند، جمع شدهاند. كليترين چيز كه براي انسان عزيز است و در جهان از آن
عزيزتر نيست، زندگي است. نخست، زندگي را كه ميخواهيم بگذرانيم وآن را دوست بداريم
و سپس هرگونه زندگي، زيرا زنده بودن بهتر از مردن است. همهي موجودات زنده به حكم
طبع خود از مرگ، از نابودي، وحشت دارند، به زندگي مهر ميورزند و چنين مينمايند كه
زيبايي، همانا زندگي است و زيبا آن موجود است كه مازندگي را به آن سان كه در نظر
داريم،دراو ميبينيم و زيبايي چيزي است كه زندگي را نمايش ميدهد يا زندگي را به
ياد ميآورد.
اگر زيبايي را سپر شادي زندگي بدانيم، در آن صورت بايد تصديق كنيم كه تلاش براي
زندگي كه طبيعت اورگانيك را مقاومت ناپذير ميكند، درعين حال تلاشي است براي خلق
زيبايي. گروهي از دانشمندان گفتهاند: طبيعت با خلاقيت و شكوه خود، انسان را با
مفهوم زيبايي و خلق آن آشنا كرده است. ديگران گفتهاند فطرت يا نظام غرايز كه انسان
طي تكامل خود به دست آورده است، زمينهي هنر است. اما طبيعت و طبع انسان، مفاهيمي
دقيق و آزمايش پذير نيستند و نميتوان به استناد آنها قضيهاي را ثابت كرد.
اين نكته نيز در خور ذكر است كه ادراك زيبايي سبب شادي انسان ميشود و انسان شاد،
قادر به آفرينش دستاوردهاي فرهنگي است. عكس اين مسأله نيز صادق است به اين معني كه
عدم ادراك زيبايي به افسردگي انسان ميانجامد و خرد آدمي را به تعطيل ميكشاند واز
آفرينش فرهنگ باز ميدارد. نظر به همين واقعيت است كه حكيم توس ميفرمايد:
چو شادي بكاهد بكاهد روان
خرد گردد اندر ميان ناتوان
نكتهي ديگري كه نبايد پوشيده بماند و استاد آريانپور نيز بر آن تاكيد كرده است،
اين است كه هنر در اساس در ايران دستخوش محدوديت بوده و از اين رو چندان كه بايد
تكامل نكرده است. از اين جمله پيكرتراشي و پيكرنگاري و موسيقي و رقص و تئاتر و به
ويژه ادبيات. براي نمونه در ادبيات به سبب نبود آزادي بيان، نويسندگان و سرايندگان
ما به صراحت سخن نگفتهاند و از زبان نمادين يا سمبليك، بهرهي بسيار بردهاند.
زيرا مشاهده كردهاند آن كس كه واقعيت اجتماعي را به طور صريح بيان ميكند،از كيفر
مصون نميماند. البته درجامعهاي كه خودكامگي ويكهتازي اميران، قانون مطلق است،
صراحت و اعتراض علني با مخالفت و مجازات سخت مواجه ميشود، چنان كه
حسينبنمنصورحلاج را به دار زدند، و مجدالدين كبري را در جيحون غرق كردند، و
بهاءالدين ولد را ناگزير از مهاجرت ساختند و شهابالدين سهروردي را به قتل رسانيدند
و عينالقضات همداني را سوزاندند و احمد پسر شيخ ابوالحسن خرقاني را كشتند.
اينگونه حوادث گويندگان بعدي را به احتياط و ترك صراحت و نيز رمزگويي واداشت. در
بين سرايندگان ايراني كه از زبان نمادين سود جستهاند، حافظ در اوج قرار دارد. گرچه
همهي آثار آريانپور محصول بصيرت ژرف ودقت علمي و فلسفي او است، اما فرهنگ فلسفي
و علوم اجتماعي اين دانشمند كه در دست تدوين انتشار است، يكي از گرانقدرترين منابع
علمي جامعهي ما است. مؤلف از همان سالهاي آغازين فعاليت علمي وفرهنگي خود در
انديشهي تدارك چنين اثري بوده است و طي چندين دهه، اطلاعات مورد نياز كتاب مزبور
را فراهم آورده است. اين كتاب كه يك فرهنگ جامع فلسفي و علوم اجتماعي است،سخت مورد
نياز دانشگاهها و ايرانيان تحصيلكرده است. اين اثر بيمانند، متضمن به سه زبان
است كه به ترتيب عبارتند از زبان انگليسي و زبان فرانسه و زبان آلماني وعلاوه بر
اينها در مواردي زبان لاتيني و يوناني نيز به آن افزوده ميشود. ترتيب كتاب به اين
صورت است كه تعريفي جامع از واژهها و اصطلاحهاي غربي به دست ميدهد و آنگاه
معادلهاي مناسب براي هر يك ميسازد و سپس از متنهاي كهن فارسي شاهدبسيار ميآورد
و به اين وسيله نشان مي دهد پيشينيان ما اين تعريف يامعادلها را به كار بردهاند.
فرهنگ فلسفي و علوم اجتماعي كه در حقيقت يك دايرهالمعارف تخصصي است، برخلاف ساير
فرهنگهاي ايراني تنها جنبهي گردآوري ندارد. زيرا چنانكه ميدانيم، شماري از
فرهنگها از سالها پيش به رشتهي تحرير درآمدهاند و درحكم كشگولي هستند كه هر كس
در آنها چيزي ريخته است و مطلب جديدي به خواننده نميدهند. اما فرهنگ مورد بحث كه
توسط استاد آريانپور درشرف نشر است، حاوي تعريفهايي است كه آنها كار هر كس نيست،
مگر فردي كاركشته و صاحب نظر كه عمري منابع فلسفي و علوم اجتماعي راكاويده است و
درمفهوم اين علوم صاحب اجتهاد مسلم شده است. وضع معادلـهها و اصطلاحها، چنان كه
پيشتر گفتهام، نيازمند زبان شناسي و ذوق زيبايي شناسي است كه به حد وفور در مولف
جمع است.
نشر فرهنگ تخصصي آريان پور كار آساني نيست، به ويژه اين كه استاد كسالت مختصري نيز
دارد ومانند گذشته پركارنيست.همچنين هزينهي فراواني بايد صرف شود تا يك كتاب ده
جلدي به اتمام برسد. دراين صورت اقتضا دارد دانشگاه تهران يا وزارت علوم مسئوليت
چاپ اين اثر پراهميت را بر عهده گيرند و از اين راه هم استاد را ياري دهند و هم
خدمتي بزرگ نسبت به جامعه به عمل آورند.
در بارهي دكتر آريانپور و شخصيت او و تلاشهاي آموزشي وي و اهميت آثارش هنوز
گفتني بسيار است كه من به گردهاي از آن بسنده كردم. زيرازماني دراز لازم است تا
بتوانيم به معرفي چنين نابغهاي بپردازيم. پس برحسب ضرورت و از زبان سعدي ميگويم:
سخن از نيمه بريدم، كه نظر كردم و ديدم
كه به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم
تيرماه 1380
مآخذ
1-آيين پژوهش
2-ايبسن آشوبگراي
3- بزرگمردان تاريخ
4- تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد سوم
5- جامعه شناسي هنر
6- دو منطق (ايستا و پويا)
7- در آستانه رستاخيز
8- روان شناسي از ديدگاه واقع گرايي
9-زمينه جامعه شناسي
10- سير فلسفه در ايران
11- مصاحبه با علي اصغر ضرابي
12- نقد جهان بيني برتراند راسل- كتاب زناشويي و اخلاق
13- فرويديسم، تبيين و نقد جهان بيني فرويد
14- مقالات گوناگون
15- فيشهاي فرهنگ فلسفي و علوم اجتماعي